تبلیغات
Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran - دکتر محمود روح الامینی ، پدر مردم شناسی ایران : کودکی
Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran
هرگونه استفاده از نوشته های این وب بدون اجازه کتبی نویسنده اکیدا" ممنوع است
علیرضاآیت اللهی از1341 فولکلوریست،1345محقق دانشگاه تهران و همکار«فرهنگ مردم» ، 1351 نخستین کارشناس مردمشناسی دانشگاهها،1354 مدرس مردمشناسی دانشکاه ابوریحان و با تحصیلات دکتری مردم شناسی در فرانسه در 1365 ،استاد مردم شناسی دانشگاه شهید بهشتی بوده است

دکتر محمود روح الامینی ، پدر مردم شناسی ایران : کودکی

دوشنبه 9 اسفند 1395

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:یادی از بزرگان دین و مذهب و علم و دانش، 


دکتر محمود روح الامینی ، پدر مردم شناسی ایران :

 کودکی

من نه که جرئت نکنم ، بلکه به خودم اجازه نمی دهم که در باره دکتر محمود روح الامینی ، پدر مردم شناسی ایران ، چیزی بنویسم . آنچه که می نویسم در باره خودم است ؛ منتهی به « استاد » ی او ...
اگر می خواستم در باره ی روح الامینی بنویسم باید ابتدا به کوهبنان می رفتم . تعلق خاطرروح الامینی به زادگاهش کوهبنانِ کرمان ، به خانواده اش ، به مردم کوهبنان و کرمان و یزد ، به ایران و تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران اگر بی نظیر نباشد بسیار کم نظیر است :
محمود روح الامینی ، یک ایرانی ناب
منتهی کوهبنان آنطور که از دور تصور می شود روستائی ساده نبود ه است ؛ بین کرمان - یزد و خراسان از هر سه فرهنگ بهره می برده است ؛ و با گذشته ای از مردم محلٌی - صوفیان - روحانیان شیعه و کشاورزان و بازرگانان زرتشتی ( بیشتر مرتبط با یزد ) ، فرهنگی آمیخته و نسبتا" غنی داشته است ؛ به ویژه فرهنگی شفاهی .
وی که متولد پنجم مهرماه 1307 خورشیدی است در باره تولدش گفته است :
: «زمانی که من متولد شدم هنوز شناسنامه در زادگاهم نبود. اما در سال ۱۳۱۰ شناسنامه (سجل احوال) وارد منطقه ما شد. قبل از آن که خیابانی در کوهنبان، که حالا شهر بزرگی است، کشیده شود، به آن ده می‌گفتیم و محل تولد من نیز همین ده کوهنبان است. روزگاری زلزله‌ای شدید منطقه را تکان دادو تخریب کرد»
از کودکی وی چندان چیزی نمی دانم جز اینکه پدرش در کوهبنان ، محترم و ملبٌس به لباس خرده مالکان آنجا ، یعنی شال برسر ، قبا بر تن و گیوه به پا بوده است (1) . به رسم آن زمان به مکتب فرستاده شده است ؛ و به قول خود :
« در سنین شش - هفت سالگی (2) به مکتبخانه و بعد به مدرسه کوهبنان رفتم - که تا کلاس چهارم ابتدائی در آن درس می دادند . چون قرآن خوانده بودم ، به کلاس اوٌل نرفتم و وارد کلاس دوٌم شدم . در همان مدرسه کلاس چهارم را هم گذراندم و بعد ششم ابتدائی را در کرمان داوطلبانه امتحان دادم . » . « اسم مدرسه که ، که هنوز دوتا از اتاق هایش پا برجاست و شاید بتوان آن را نجات داد (3) در قدیم دوشاب خانه بود . مدیر مدرسه آقای شریعتمدار، مرد بسیار نازنینی بود ، و محمد تقی ادیب - معلم ما - که نویسنده ، شاعر و خطاط هم بودمرا در شانزده سالگی به هنر خطاطی تشویق نمود . » 
 امٌا وی چندان مکتبخانه ، که تقریبا" منحصر به آموختن قرآن کریم بوده است ، را جدٌی نمی گرفته است ؛ مدرسه را نیز نه آنچنان ، و ساعات زیادی از کودکی خود را در منازل همسایگان زرتشتی گذرانده است . خود می گفت اکثرا" نزد زرتشتیان بودم (4) ؛ چرا که آنان را مهربان تر ، صادق تر و نیکوکارتر از همسایگان مسلمان می دیدم و در همان سنٌ و سال تفاوت سبک زندگی زرتشتیان با سیک زندگی مسلمانان برایم جالب توجٌه بود و به شدٌت کنجکاوی های مرا بر می انگیخت . این زرتشتیان که از گروه اقلیت زرتشتیان ، در برابر گروه اکثریب زرتشتیان کوهبنان که با یزد در ارتباط بودند ، و مرتبط با کرمان بودند ؛ وی را که کنجکاو و مشتاق آموختن علوم گوناگون یافته بودند ، به ادامه تحصیل ترغیب کرده بودند ، رضایت پدرش را به ادامه تحصیل فرزند در کرمان جلب کرده بودند ، و وسایل سفر وی و محل سکونتش در کرمان را که نزد خودشان بود تهیٌه دیده بودند . می گفت : پدرم عملا" مرا به زرتشتیان ، که دارای دبیرستانی بنام ایرانشهر در شهر کرمان بودند ، واگذاشت . در جائی گفته است : 
 ”چهار روز تمام با الاغ از ده‌مان طول کشید تا خود را به این مدرسه برسانم و برای ورود به کلاس ششم ابتدایی امتحان بدهم »
به شوخی می گفت خوشحال بودم که چون چیزی از دروس مدرسه نمی دانم مردود می شوم و به دهمان بر می گردم . امٌا مرا پذیرفتند ! .

(1) ... و بنا به گفته ای با اندکی گرایش به صوفیگری نعمت اللهی ...
(2) به بنده گفته شده است حدود 9 سالگی ...
(3) تمام همٌ و غم وی شاید نجات میراث فرهنگی مادی و معنوی ایرانی بود ...
(4) چند بار به شوخی به ایشان گفتم که قیافه ی شما شبیه زرتشتیان است ؛ و ایشان در مقابل ، لبخندی می زد . 

نظرات() 
foot pain going down stairs
یکشنبه 18 تیر 1396 10:30 ب.ظ
Inspiring quest there. What occurred after? Good luck!
Mabel
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:49 ق.ظ
Hi there, yeah this article is truly pleasant and I have learned lot of things from it on the topic of blogging.
thanks.
http://hettiemaigret.hatenablog.com/
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 09:32 ق.ظ
You can certainly see your enthusiasm within the paintings you write.
The world hopes for more passionate writers like you who
are not afraid to mention how they believe. All the time follow your heart.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 09:48 ق.ظ
Do you have a spam issue on this blog; I also am a blogger, and I was wanting to know your situation;
we have created some nice practices and we are looking to trade methods
with others, why not shoot me an email if interested.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:45 ب.ظ
I am really pleased to glance at this website posts which includes tons of valuable information, thanks for providing
these kinds of information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران )

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :