Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran
هرگونه استفاده از نوشته های این وب بدون اجازه کتبی نویسنده اکیدا" ممنوع است
علیرضاآیت اللهی از1341 فولکلوریست،1345محقق دانشگاه تهران و همکار«فرهنگ مردم» ، 1351 نخستین کارشناس مردمشناسی دانشگاهها،1354 مدرس مردمشناسی دانشکاه ابوریحان و با تحصیلات دکتری مردم شناسی در فرانسه در 1365 ،استاد مردم شناسی دانشگاه شهید بهشتی بوده است

«رسم جدید » (مد) امٌا غلط ! سرقت - 1

دوشنبه 29 اردیبهشت 1393

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:اقتصاد.بازرگانی.بیمه، تاریخ.دین.روحانیت، 

 اسمش را چه می گذارند ؟


دزدی فقط دیوار مردم بالا رفتن نیست !



فکرمی کنم اواخر پائیز یا اوایل زمستان 1333 یود . برادر چند ماهه ام را در نعنی تاب می دادم که مادرم گفت بیا برو صددرم نبات بخر بیا . بچٌه بادی شده نبات هم نداریم . آن روزها نبات را بیشتر در قنادی ها و گاه در برخی از عطاری ها می فروختند . پول و کیسه ی کرباسی نبات را برداشتم رفتم . نبات را که خریدم دکاندار یک ده شاهی انداخت توی یک قوطی حلبی که بغل دستش گذاشته بود و گفت : این هم مال امام رضا . آن روز ها ده شاهی برای خودش ارزشی داشت . با ده شاهی می شد یک قرص نان ، یا یک دانه تخم مرغ ، یا یک قوطی کبریت یا یک عدد مداد خرید . خیلی خیلی کنجکاو بودم و دائما" از مادرم و به خصوص از پدرم سؤال می کردم . وقتی موضوع امام رضا را برای پدرم گفتم روکرد به مادرم و گفت : تو پول برای نبات داده بودی یا امام رضا ؟!! و قبل از اینکه مادرم پاسخی بدهد خودش زیرلبی گفت : می خواهد برود مشهد دلش وا شود ، حالا یا واقعا" زیارت ، آنوقت پولش را از مردم میگیرد ! ...

رفتم توی کوچه با بچٌه ها اسکلک ( الک دولک ) بازی کنم . چندتا از بچٌه ها صاحب گو ( توپ ) نو شده بودند و افاده می فروختند . خوب ، من هم بچٌه بودم ؛ حسادتم شد . ولی به روی خود نیاوردم . آن روزها توپ چرمی به ندرت در کوچه محله پیدا می شد و جوانان و حتی بزرگترها هم با گوی لاستیکی ، از بازی « گوبگیربالا بیا » تا فوتبال ، بازی می کردند . نیم ساعت بعد در خانه مان را زدند . یک گوی لاستیکی نو که رویش هم به هر چهار رنگ نقش شده بود آورده بودند و گفتند .... روغنگر از زیارت کربلا برگشته است و این را هم برای تو آورده است ...سر شب خود روغنگر آمد در خانه را زد و گفت اگر شیخ جواد هست می خواهم مسئله کنم . پدرم که تازه به خانه رسیده بود جلوی در رفت . همانجا مصافحه کردند و زیارت قبول ! . روغنگر گفت محمد علی عطار میکوید این زیارت آنقدرها هم قبول نیست ؛ چون با پول مردم رفته ای ...  معلوم شد او موقع شیر فروختن ( که آنهم از کار روغنگری ها بود ) سکٌه ای را برای کربلا جدا می گذاشته است ! . پدرم گفت اگر جنس را خالص و به قیمت فروخته ای و با نفع حلال زیارت رفته ای که خدا قبول می کند ؛ امٌا اگر مبلغی جداگانه از پول زیاده گرفته شده از مشتری را خرج زیارت کرده باشی گمان نکنم نه خود امام حسین و نه خدا چنین زیارتی را از تو قبول کنند . گناه نباشد ثواب هم نیست . شروع کرد به چانه زدن با پدرم .... پدرم گفت نعوذ بالله من که خدا نیستم که قبول کنم ؛ مجتهد هم نیستم که فتوا بدهم ؛ برو از اعلم تر از من بپرس ؛ آقا سید جواد حیدری ، آقا شیخ غلامرضا کوچه بیوکی ، آقا سید علیرضا مدرسی ، آقا شیخ احمد علومی ... . با تعجب پرسید آقا سید علیرضا مجتهد است ؟!!! . پدرم گفت : اعلم بر من است و من هرشب نماز شام وخفتن به جماعت را به ایشان اقتدا می کنم . روغنگر گفت : شما که بزرگترید ! . پدرم گفت اعلمیت و تخصص درفقه به مسن تر بودن نیست .

شب که پدرم رفت مسجد مصلی صفدرخان نماز پشت سر آقا ، من هم با اوبودم . روغنگر رفته بود پیش آقا مسئله کرده بود و روحانیان به « رسم جدید » ی برخورده بودند که در جهت ارشاد و نهی از منکر باید آن را تا درست و حسابی پا نگرفته بود ، نهی می کردند و بر می انداختند ، وقتی پدرم و آقا سید علیرضا مدرسی صحبت می کردند یکی از تجار بزرگ یزد که نشسته بود و می شنید گفت : اسمش را چه می گذارند ؟ ؛ دزدی فقط دیوار مردم بالا رفتن نیست ...

روحانیت شهر در آن زمان زیر نظر شخص معینی متمرکز نبود ؛ محله چهار منار آقاسید جواد حیدری و آقاسید مرتضی ، دائی پدرم ، را قبول داشتند . شمال غرب شهر از آقا شیخ جلال الدین مسئله می کردند ، اطراف فلکه ( مجاهدین کنونی ) مرید کامل آقا شیخ احمد علومی بودند ؛ برخی هم آقا شیخ غلامرضا کوچه بیوکی را به دلیل کسوت بیش از همه قبول داشتند ؛ به خصوص که شهید صدوقی با سیاست و کیاست خاص خود ، تحت عنوان شیخوخیت ایشان مدیریتی تمرکز گرا و مدبرانه به وجود میآوردند ... خلاصه این که با پادر میانی و در واقع ریش سفیدی آقا شیخ غلامرضا به همه ی تجار و کسبه ی شهر حالی کرده بودند که این کار حرام است ؛ مثل خوردن شیر سگ ! . ارشاد و نهی از منکر وجود داشت و خوب هم انجام میگرفت ! مردم هم وقتی می دیدند روحانیی مثل آقا شیخ احمد شریعت که در حدٌ آیت الله بود ، فقط با ماهی 20 – 30 تومان زندگی می کرد ، و واعظ غیر متعظ نبود ، آنان را خود شخصا" و مستقیما" از این کار نهی می کند گوش می کردند ؛ سهل است ، یکدیگر را کنترل می کردند که کسی به اصطلاح ناجماعتی نکند . یادش به خیر ! ....

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران )

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات