Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran
هرگونه استفاده از نوشته های این وب بدون اجازه کتبی نویسنده اکیدا" ممنوع است
علیرضاآیت اللهی از1341 فولکلوریست،1345محقق دانشگاه تهران و همکار«فرهنگ مردم» ، 1351 نخستین کارشناس مردمشناسی دانشگاهها،1354 مدرس مردمشناسی دانشکاه ابوریحان و با تحصیلات دکتری مردم شناسی در فرانسه در 1365 ،استاد مردم شناسی دانشگاه شهید بهشتی بوده است

چشم و هم چشمی و دکان مقابل دکان بازکردن

جمعه 7 شهریور 1393

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) |


چشم و هم چشمی و

 دکان مقابل دکان بازکردن

پدرم تعریف می کرد که وقتی رضا شاه سخت گرفته بود و می گفت اینقدر آخوند لازم نداریم (1) و اینقدرطلبه برای اینکه آخوند شوند و روضه بخوانند لازم نداریم طلبه ای تصمیم گرفت به جای اینکه فقیه شود ، مورخ شود ؛ شروع کرد به خواندن کتاب های تاریخی و نوشتن تاریخ شهر . چیزی نگذشت که تعداد زیادی از طلبه ها و حتی چند نفر از مدرسین هم شروع کردند به تاریخنویسی و کتب تاریخی در شهر نایاب شد ! ؛ تقریبا" همه شان تاریخ شهر را می نوشتند ...
محمد که آنجا نشسته بود گفت : 
لابد شیربز خورده بودند !
گفتم مگر این هم ضرب المثل است ؟! یعنی اخلاق بز را داشتن ؟ البته شنیده بودم که به کسی که زیاد حرف می زد می گفتند : 
کلٌه گنجشک خورده است
 یا به کسی که هیچ نمی فهمید میگفتند :
 مغز خر خورده است . 
 پدرم گفت : یعنی بی خیال وبی منطق و بی اراده و بدون آنکه فکرش را بکنند از دیگری تقلید کنند ؛ همانطور که در به صحرا رفتن یک گلٌه بز همین که یکی از روی جوب می پرد و می رود دیگران هم از روی جوب می پرند و می روند ؛ یامثلا" وقتی به دیگران می گوئید فلان کاری را بکنید برخی میگویند : یکنفر این کار رابکند دوٌمیش من ! . خلق را تقلیدشان بر باد داد ! .
ازاشیاء هم شنیده بودم که وقتی یکی بد عنق می شد می گفتند :
عصا قورت داده است
پدرم ادامه داد وقتی آن طلبه دید که حالا همه و حتی برخی از مدرسینش هم تاریخنویس شدند و به اصطلاح « دست زیاد شد » رفت قلم نی و دوات مرکب پوست گردو خرید که خطاط شود ؛ ناگهان دیدهمه قلم نی و دوات خریدند و خطاط شدند !
همسایگانی داشتیم که سه برادر کار آموز زرگری  در مغازه ی پدرشان بودند . پدرشان گفته بود باید کار یاد بگیرید و نان خود را در آورید . حالا یابیائید مغازه من و زرگری یاد بگیرید یا بروید جائی دیگر به کاری دیکر . هر روزکه یکی از برادرها به مغازه کوچک و کم در آمد پدرش می رفت آن دونفر دیگر هم می رفتند ؛ و جا نبود که بنشینند برای کار ؛ هروقت یکیشان نمی رفت آن دونفر دیگر هم نمی رفتند ! ... باور کنید اگر یک برادر دکان بازمی کرد آن دوبرادر دیگر هم ترجیحا" مقابل دکان او دکان باز می کردند . حالا بگذریم که اکثر این مقلدان هم دارند پیاپی از کسی که تقلیدش را می کنند انتقاد و در واقع عیبجوئی می کنند 
به خصوص این مسئله در بین برادرها و خواهر ها زیاد بود ؛ بین زن ها به آن می گفتند « چشم و هم چشمی » ؛ امٌا بین مردها ... ؟ هرچه که بود مردانگی نبود ! ، حُسن نبود ..

(1) حالا فرض کنید ! ؛ والٌاخاطرات پدر من در این وبلاگ آمده است :
خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی
من در این نوشته متاثر از نوشته پریروز خود در وبلاگ ادبیم هستم به این نام :
علیرضا آیت اللهی alireza ayatollahi
البته وبلاگی دقیقا" به همین نام و نام خانوادگی فارسی و لاتین هم دارم که به تحلیل اقتصادی و اجتماعی اختصاص دارد ؛ هردو درلینکها آمده اند . 

نظرات() 

کاشی سازی وچینی سازی سنتی درشهرمیبد - استان یزد

چهارشنبه 5 شهریور 1393

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) |

کد خبر: 17880
تاریخ ثبت: 1393/6/5 - 08:04:10

یزدینیوز :کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس) 

 

کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس)

کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس)

کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس)


کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس)


کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس)


کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس)

کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس)


کارگاه ظروف چینی سنتی - میبد یزد (عکس)

 

نظرات() 

نقل خاطرات مشترک ، تاریخ شفاهی ایران ، تهران ، گذران اوقات فراغت ، خصلت های منفی تاریخی مردم

دوشنبه 3 شهریور 1393

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) |

حدود یکربع قرن ازازدواج بنده حقیر فقیرسراپا تقصیر با حضرت علیٌه عالیه می گذرد و هرچه پیش تر می رویم مسئله ی عدم تفاهم ما در صحبت کردن بیش و بیشترمی شود ؛ به خصوص هروقت که ، بنا به رسم قدیم و ندیم شروع به تعریف یک خاطره می کنم که گاه با عزٌ و التماس ازمن میحواهد که شروع نکنم! چون شروع کردن همان و دوسه ساعت خاطره پیِ خاطره تعریف کردن همان و ایشان را از تمام کار و زندگی باز داشتن همان ! ؛ یا ظهر وشب ناهارو شام نخواهیم داشت یا ناگهان متوجه می شویم که نیمی از غذایمان سوخته است ، یا ....

قدیم ، ندیم ، اوقات فراغت مردم بیشتربود و به خصوص نه رادیوئی بود نه تلویزیونی نه اینترنتی ... وهمین حرف زدن و به خصوص خاطره تعریف کردن خودش یکی ازوسایل گذران اوقات فراغت بود ؛ و آنهم اگر نگوئیم اوٌلین و بزرگترین و مهم ترینش ...

اینکه میگویم مهمترینش به  این دلیل است که بنظرم سازوکار بسیاری ازجوامع انسانی ، به خصوص در غرب پیشرفته ی علمی و صنعتی ، بر « کار » است و در جامعه ی معتقد و شیرینسخن فارسی .......بر « حرف » ! .

در قدیم و ندیم دراکثرموارد در تهران ، و هنوزهم دراکثرموارد درشهرستانها ، به ویژه شهرستانها و روستا های دورافتاده تری که از کار و وسایل کافی گذران اوقات بیکاری محروم اند « حرف زدن » حرف اوٌل را می زند و در بین حرفها هم خاطره تعریف کردن جایگاهی والا مقام دارد...

خاطره های کاملا" شخصی ( و غالبا" خالیبندی! ) را بگذاریم کنار! خاطره های مشترک و باصطلاح تاریخی نزد کسانی که فهم و درک و سواد و اطلاعش را داشته باشند ارزشی بسیاردارند که اکثرا" تاریخ اقتصادی- اجتماعی – فرهنگی ماراتشکیل می دهند و ما ازاین ارزش و اهمیٌت به سادگی می گذریم ؛ سهل است ، برخی که کم سواد تر و بی اطلاع تر و در نتیجه غالبا" حسود ترهم ( الحسود لایسود ! ) هستند کلٌآ" این خاطرات را نفی می کنند وخاطره گویان و خاطره نویسان را به جای تکریم به تمسخر می گیرند و شاید نتیجه ی همین کم سواد ی و بدفرهنگی ذاتی باشد که حال وقتی تاریخمان را جستجو می کنیم نداریم مگر اینکه هرودوت و گزنفون و ... برایمان نوشته باشند ووقتی فرهنگ حقیقیمان را جستجومیکنیم باید به سراغ مردم شناسانی غیر ایرانی برویم که به این مهم پرداخته اند .

مورخ و مردم شناس و فرهنگ شناس وقتی در مجلسی چند نفر درباره ی حادثه ای چون اشغال ایران در سوم شهریور 1320 به نقل خاطره میپردازند و به خصوص صحت و سلامت و صداقت خاطرات یکدیگر را تائید می کنند ؛ همان فرصتی را بدست آورده است که یک شکارچی بزرگ با دیدن شکاری عالی در یک قدمی خود .

تاریخ شفاهی را به غنیمت بگیریم و به لش بازیهای مردمانی سفله و دون پایه که ( غالبا" ازروی جهالت و حسادت ذاتی ) آن رابه تمسخریا حتی به هیچ می گیرند توجهی نداشته باشیم .

این مطلب با کسب اجازه از حضور سرکارعلیه عالیه فرمانده عالی تحریر شد . سوم شهریور 1393 .   

نظرات() 

قصٌه ای از حکمت لقمان

یکشنبه 2 شهریور 1393

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) |

Image result for luqman

ارباب لقمانِ حکیم که خود مردی با فراست ، عاقل و خردمند بود روزی خواست که میزان عقل و شعور لقمان را امتحان کند و ببیند که در چه سطحی است . این بود که گوسفندی به وی داد و از لقمان خواست گوسفند را ذبح کند و دو عضو را که بهترین عضو های گوسفند هستند کباب کند و برایش بیاورد .
لقمان به دستور اربابش عمل کرد . گوسفند را ذبح کرد و پس از آن دل و زبان گوسفند را کباب کرد و برای اربابش آورد .  ارباب لقمان لبخندی زد و به خوردن مشغول شد ؛ حدس زد که در این انتخاب ، حکمتی هست ، امٌا درست و حسابی متوجه حکمت این انتخاب لقمان نشد . در ضمن هم نمی خواست لقمان متوجه شود که عقلش به این حکمت نرسیده است ...
چند روزی گذشت و طی این چند روز هرچه ارباب لقمان فکر کرد که حکمت این انتخاب چه بوده است ؟ متوجه نشد . این بود که دوباره به لقمان دستور داد که گوسفندی را از بین گوسفندانش بگیرد و ذبح کند و دوعضو گوسفند را که بدترین عضوهای گوسفند هستند کباب کند و برایش بیاورد . 
امٌا با تعجب زیاد مشاهده کرد که باز هم لقمان دل و زبان گوسفند را کباب کرد و جلوی وی نهاد !!!
شگفت زده از لقمان پرسید : چگونه ممکن است دل و زبان هم بهترین اعضاء یک موجود زنده باشند و هم بدترین اعضاء آن ؟! .
لقمان پاسخ داد : اگر دل و زبان ، صاف و پاک و بی غلٌ و غش باشند بهترین عضو هر موجودی محسوب میشوند ؛ امٌا اگر ناپاک باشند حتی صاحبشان را به درک اسفل السافلین هم میفرستند ...

نظرات() 

دانائی ارباب لقمان حکیم ( قصٌه ای اسلامی - جهانی- ایرانی )

شنبه 1 شهریور 1393

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) |

Image result for luqman

می گویند لقمان که یک سیاهپوست بود ، ودر حبشه زندگی می کرد ، پس از این که به موهبت الهی دارای حکمت شد و لقب حکیم یافت روزیبه چنگ سفید پوستانی طمٌاع ، ظالم و سود جو گرفتار آمد که در حبشه به شکار سیاهپوستان و گرفتن آنان به بردگی می رفتند ؛ وی را به دام انداختند تا به عنوان برده در بازار بزرگ برده فروشی به فروش برسانند . وی در این مدٌت اسارت خود خیلی حوصله کرد و صبوری به خرج داد ؛ چون اندامی درشت و عضلانی و قبراق نداشت که برای کارگری و نوکری سریعا" مورد توجه خریداران قرار گیرد و به فروش برسد ، و دوره اسارت هم بدترین دوره بود ؛ تا اینکه بالاخره عاقل مردی فهیم و دانا که می دانست قدرت هرکسی فقط در سینه ی ستبر و بازوی او نیست و حتی فکر و استعداد هر انسانی مزیتی بسیاربیشتر از قدرت بدنی او دارد لقمان را مناسب دید و ویرااز شکار چیش که حالا صاحبش شده بود خریداری کرد . این مرد خریدار که همه جا به انصاف و عدالت مشهور شده بود،  همیشه با لقمان مدارا و مهربانی می کرد و همین هم بود که استعداد های لقمان روز به روز بیش از پیش شکوفا می شد و فضائی یافته بود که به اصطلاح خودی بنماید و حکمتش رابه مردم نشان دهد .
حالا این حکمت چه بود ؟    

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران )

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات