Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran
هرگونه استفاده از نوشته های این وب بدون اجازه کتبی نویسنده اکیدا" ممنوع است
علیرضاآیت اللهی از1341 فولکلوریست،1345محقق دانشگاه تهران و همکار«فرهنگ مردم» ، 1351 نخستین کارشناس مردمشناسی دانشگاهها،1354 مدرس مردمشناسی دانشکاه ابوریحان و با تحصیلات دکتری مردم شناسی در فرانسه در 1365 ،استاد مردم شناسی دانشگاه شهید بهشتی بوده است

رسم 13 آبان

پنجشنبه 13 آبان 1395

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) |

.

امروز « روز سیزدهم آبان  » بود که حال ده ها سال است به صورت یک رسم ، به ویژه توسط دانش آموزان ، به سوی سفارت سابق آمریکا در ایران راهپیمائی می شود و دلیل حضور پررنگ تر دانش آموزان هم این است که در چنین روزی در سال 1357 56 نفر از آنان که در دانشگاه تهران برعلیه رژیم سابق تظاهرات کرده بودند کشته شدند ؛ 
علاوه بر آنان دانشجویان ، طلبه ها و ... نیز دراین مراسم شرکت می کنند 
هدف مراسم هشدار سالانه به دشمن است
... و اینکه چرا با این ساختار جمعیتی ...
چرا با این شعارها که البته شعار اصلی « مرگ بر آمریکا » بوده است ...
و کارکرد این رسم ( بر خلاف باصطلاح بنام مردم شناسی فقط جارو خاک انداز و مردم چند ده سال پیش  ... را جمع کردن و موزه مردم شناسی ساختن ، یا به وضع زندگی مردم صد سال پیش و قبل از آنان پرداختن ! ) در چه مورد و تا کجا به نفع جامعه است ؟ از مباحث مهم مردم شناسی امروز ایران است ؛ تا دیر نشده است
 می توان :
- ریشه و تکامل آن را شرح داد
- ساختار جماعت رسم را ترسیم نمود 
- اهداف رسم را به تصویر و تصور کشید و
به خصوص و در راه توسعه ، کارکرد این رسم را تحلیل و ارزیابی نمود .
لطفا" نگاه کنید به اخبار مربوطه ازجمله این خبر :

« گزارش کامل فارس از متن و حاشیه راهپیمایی ۱۳آبانانزجار ملت ایران از «مصداق اتم استکبار» ۳۷ ساله شد/ندای استکبارستیزی جوانان ایرانی به کاخ سفید رسید/فرستادن برجام به موزه در صورت بدعهدی امریکا »

نظرات() 

از رختشوئی سنٌتی پنجاه - صدسال پیش تا جای خالی اطو

یکشنبه 9 آبان 1395

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) |


... و امٌا موضوع سکینه رختشور

بعد از ظهر که شد و تقریبا" همه میهمانها ، غیر از سه - چهار نفر از نزدیکترها مثل عمٌه کوچیکه و عمٌه خانمِ مرتضی که داشتند ظرفها را می شستند و همه جا را جارو می زدند ، رفتند ؛ عمٌه که دیگر حتی طاقت حرف زدن نداشت گفت :
رضا جان ، حسن رسیده است و آماده است . امٌا دست تنها نمی تواند و بهتر است که چند کَش هم نرود . تو و مرتضی هم کمک کنید کاسه تغار شولی و دوتا چادرشب لباس چرک را ببرید که هم تا داغ است شولی را بخورند و هم از اینکه بیکار نمانده است ، خوشحال شود .
خانه شان هشت تا خانه آنطرف تر از خانه ی حاجی ممصادق ، بزرگترین عطٌار شهر ، بود . خانه ی کهنه ی بسیار وسیع پدر مرحوم حاجی ممصادق ، مرحوم حاجی علینقی ، بود که حالا هشت کدخداوار ( خانوار ) تقریبا" هرکدام فقط در یکی از اتاقهایش ، زندگی می کردند و بگمانم اکثرشان اجاره ای هم نمی پرداختند .... ؛ بعد ها شنیدم که حاجی ممصادق به یکی - دوخانوارشان ، مثل همین سکینه که دو تا بچٌه یتیم داشت ، اندک کمکی هم می کرده است . همسایه هایشان را که دیدیم همه شان را خانه عمٌه هم دیده بودیم و شولی هایشان را هرکدام در یک کاسه کواره ( گِلی ) بزرگ گرفته بودند .
طشت و سطل و کتک رختشوئی سکینه با دوتا تغار بزرگ ، روی حیاط نزدیک حوض بود و تعجب کردیم که هم طشتش خیلی بزرگتر از طشت های ما بود و هم بگمانم مسٌی نبود و آهنی بود ؛ لابد برای اینکه زود کَفَش سوراخ نشود و مسئله درست نکند . کنارش یک صابون بزرگ بود که معلوم شد خودش به اسمال صابونپز ، که در خانه اش صابون می پخت ، سفارش می دهد که هم ارزانتر تمام شود ، هم اسید بیشتری داشته باشد و زودتر بشوید و هم درشت تر باشد که احتمال دزدیده شدنش توسط کلاغها کمتر باشد . اصولا" صابون های خانه پز آن زمان ، که غیر از آنها هم تقریبا" صابون دیگری در شهر وجود نداشت ، یکی صابونهای حمٌام بنام صابون سرشوئی بود و دیگری صابون رختشوئی که اسیدش خیلی بیشتر بود . امٌا برای صرفه جوئی رخت ها را دو شور با اشنوم ( چوبک ) می شست و شورسوٌم با صابون . مرتضی بعدا" به من گفت که پشت سرش می گویند که با گِل و گاهی خاکه آجر هم می شوید که گمان نکنم .
سکینه علاوه بر خوردن شولی داغ ، خوشحال بود که آب حوض دیگر مثل چلٌه زمستان یخ زده  نیست ؛ دست هایش از آب یخ ترکهای زیاد داشت و بعضی هم خون آلود که چیزی نمانده بود من و مرتضی را به گریه بیاندازد . همینکه خواست ، با آن دستهای ترک خورده ی وازلین مالیده و مچ پای پیچ خورده ی با کهنه بسته ، شروع کند کلفتِ حاج ممصادق یک پیراهن مشکی را آورد و گفت همین الآن بشور . حواست باشد که مشکی است و ممکن است رنگ پس بدهد . جدا بشور که لباس مردم راخراب نکنی ؛ رنگ بگیرد . همچراغ حاجی مرده است . امروز دفنش کردند و فردا صبح مجلس پرسه اش هست و تا چشمش به من افتاد گفت همسایه شما بوده است ؟ گفتم بله اگر حاج ذبیح الله حلٌاج را می گوئی . 
دوتا لباس خشک شده شان را ازروی یکی از بندهای لباس که از سازوئی نازک درست شده بود برداشت و رفت .
فردا صبحش کنار پدرم در مجلس پرسه ی حاجی ذبیح الله نشسته بودم که برحسب اتفاق حاجی ممصادق آمد کنار ما نشست . بی اختیارنگاهم به پیراهنش افتاد . اطو نداشت ؛ آن روزها رختشورها که اطو نمی کردند . اطوکردن هم با آن اطوهای چدنی و زغالی خیلی دنگ و فنگ داشت ؛ همه ی شهر هم دوتا اطوشوئی بیشتر نبود که آن ساعت بسته بودند . خدا همه شان را بیامرزد ؛ رفتگان شما را هم بیامرزد . چه سختی هائی که نکشیدند ... *   
* توضیحا" من عمٌه ندارم که پسر عمٌه ای بنام مرتضی داشته باشم !. .. به سر رسید .

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران )

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات