Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran
هرگونه استفاده از نوشته های این وب بدون اجازه کتبی نویسنده اکیدا" ممنوع است
علیرضاآیت اللهی از1341 فولکلوریست،1345محقق دانشگاه تهران و همکار«فرهنگ مردم» ، 1351 نخستین کارشناس مردمشناسی دانشگاهها،1354 مدرس مردمشناسی دانشکاه ابوریحان و با تحصیلات دکتری مردم شناسی در فرانسه در 1365 ،استاد مردم شناسی دانشگاه شهید بهشتی بوده است

خدا بیامرزد پدر فرنگی را ...

پنجشنبه 5 خرداد 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:كلٌیات.سایت.نویسنده، اقتصاد.بازرگانی.بیمه، محصولات كشاورزی .، خوراكیها و تغذیه، 

تازه در ایران مد شده است كه می گویند « روزشمار » فلان و روزشمار بهمان . خوب ! درست است كه ما در مردم شناسی نماینده رسم و سنٌت هستیم و از این رو « قدیمی » ؛ امٌا امٌل و واپسگرا نیستیم و از مد( خوب ) هم بدمان نمی آید ! : فاست فود ؟! خوب بگذارید كمی به عقب برگردیم تا حضور انورتان عرض كنم .

حدود سالهای 1330 – 1331 ، آذرماه ، برای صاف كردن زمینی كه پدرم می خواست در آن یك باغچه بسازد به روستائی در دامنه شمالی شیركوه ، با جمعیتی در حدود 150 نفر ، رفتیم و در منزل مجاور آن ساكن شدیم .

شب تا صبح از سرما خوابمان نبرد !

خانه ای اعیانی بود . درها مگر در یك ردیف كوچك شیشه نداشتند كه آنهم دو در را تخته كوبیده بودند و فقط یك در را كاغذ روزنامه چسبانده بودند . . غالب روستائیان طی زمستان جای شیشه ها خشت خام می گذاشتند ! . زمین از دیوارها بسیار سردتر بود و... من و پدرم هركدام روی دوتا تشك و زیر سه تا لحاف خوابیدیم ؛ امٌا هیچگاه دنده مان آنطور كه باید و شاید گرم نشد كه نشد . پدرم پیشنهاد داد كه شب بعد را در منزل مش باقر ، از اعیان روستا ، بخوابیم  كه فقط پلاس كهنه ای در آن فرش بود و در واقع فرش درست و حسابی نداشت چه رسد به رختخواب میهمانی . مش باقر گفت وسایلتان را به منزلم می برم كه در رختخوابهای خودتان بخوابید امٌا آنجا شپش خیلی زیاد است و هركاری كه می كنیم ...  به ناچار درخت خشكاله ای را بریدیم و تمام آن را طول روز در اتاق سوزاندیم تا به اصطلاح هوا بگیرد و شب بتوانیم لااقل چند ساعتی بخوابیم .

ظهركه شد غذائی كه از شهر با خود برده بودیم را آوردیم برای خوردن كه ناگهان تعداد میهمانان خوشامد گو زیاد و زیاد تر شد و نان ها و شامی كباب هائی را كه برای یكهفته مان برده بودیم خوردند و نوش جانشان ( كه چه با اشتها و ولعی هم می خوردند ! ) ؛ امٌا :

baking-bread-ilsavan

روستا حتی فاقد قصٌابی و نانوائی !

روستا به غیر از روزهائی از تابستان كه ییلاق شهری ها هم بود ،فاقد قصٌابی ، و حتی در تابستان هم فاقد نانوائی بود . نان را در خانه های خود می پختند ؛ اما تقریبا" همه نان جو داشتند و به ندرت نان گندم . برای ما « لتیر » درست كردند .

فقط هر هفته دوبار اتوموبیلی از شهر به این روستا می آمد

پدرم گفت : ده روز اینجا هستیم ، هرچه شما می خورید ما نیز می خوریم .

مش باقر گفت : نان گندم داریم و برایتان تهیه می كنیم تخم مرغ هم چند تائی داریم ( هنوز هم باورم نمی شود : مرغ كاكل زری بسیار زیبائی كه در حیاط خانه اش به دنبال هیچ چرا می كرد هفته ای فقط یك تا حداكثر دو تخم می كرد ؟ ) . كسی مرغ نمی فروشد كه بكشیم . رفت به روستای آن نزدیكی كه در سه كیلومتری ما بود گوشت خرید كه آنهم گوشت بز بود و شكم ما عادت نداشت . با نوعی سبزی و ظاهرا" بنام « آبگوشت بزباش » خوردیم كه مریض نشویم .

غذایشان ظاهرا" شلغم و زردك وپخته ، به ندرت چغندر و بازهم كمتر از آن سیب زمینی ( كه گویا زمین روستا مستعد پرورش آن نبود ) پخته ، شب تا شب شاید نان جو با پیاز و... ، به ندرت نان گندم ، توت خشكه فراوان ، گردو ، برگه شفتالو و اندكی هم زردالو ، و... بود.

چگونه نان خور شدند ؟

زمستان 1341 كه برای تعمیرات همان باغچه رفتیم ، همه « نان خور » شده بودند ؛ و اگراشتباه نكنم نانی مخلوط از جو و گندم ؟! ؛ یكی دونفر از اعیان ده قورمه هم داشتند كه كمی برایمان آوردند . اتاق های یك دهم تا یك بیستمشان نمد ( كه به درد روستا می خورد ) یا زیلو فرش شده بود .

اوایل بهار 1350 كه بازهم به آن روستا رفته بالاجبار با زندگی روستائیان محشور شدم داشتم از تعجب شاخ در می آوردم . اكثر خانه هایشان ، و نه فقط خانه های بزرگانشان ، فرشی چون زیلو یا نمد داشت . كدخدا ، چوبدار ده و یكی – دونفر دیگر قالیچه ای درشتبافت هم داشتند . هفت – هشت چراغ زنبوری توی روستا یافت می شد . سماور نفتی هم تك و توكی بود با منقل برنجی و پارچ و... . همه نان گندم می خوردند و بیش از نیمی از خانه ها قورمه هم داشتند ...دوتا بقالی داشتند و هرچه هم كه كم می آوردند از شهر تهیه میدیدند ؛ روزی نبود كه دوتا اتوبوس مسافری كه رقیب یكدیگر هم بودند به این روستا نیایند . به یاد همان 1331 می افتادم كه ابراهیم اكبر ، از روستائیان آن محل ازمن می پرسید : شهر چه شكلی است ؟ شاید از هر بیست – بیست و پنج نفر از اهالی این روستا كه در 60 كیلومتری شهر قرار داشت فقط یك نفر شهر را دیده بود ؛ آنهم غالبا" روستائیانی كه از فرط فقز زمستان را در شهر به سر می بردند تا با دستمزدی روزانه 30 ریال فعلگی كنند .

سال 1355 نیمی از خانه ها با قالیچه و چراغ سرسوز و سماور نفتی و...

و امٌا سال 1375 به روستائی بسیار مشابه آن روستای قبلی ، از شهری نزدیك به همان شهر رفتم .با كدخدایش از همان سال 1355 دوست شده بودم . خانه ای بود نسبتا" مجلٌل با چهارجفت قالی متوسط كاشان ، سماور برقی عالی ، منقل برنجی ، چراغ سرسوز ، دو تخته پشتی تركمنی ، چهار تخته پتوی افشار یزد و، دو دستگاه موتور سیكلت دنده ای در حیاط ، و... شب كه شد برنج فرد اعلای گیلان ( می گفتند كه برنج خارجی كوپنی را غالبا"نمی خورند ) با فسنجان ( كه از قبل می دانستند من دوست دارم و شماهم محض احتیاط بدانید ! ) ، خوراك مرغ ! ...

 

باغ انگور چه شد ؟ جالیز گرمك ؟! ..

پرسیدم كدخدا باغ انگور چه شد ؟ زمینی كه در آن گرمك كشت می كردی كجااست ؟ چهره ده خیلی عوض شده است ، همه اش خانه آجری ... ده سال پیش در این روستا حتی یك خانه آجری هم نبود . گفت تقریبا" همه باغها و زمین ها خانه شد . گاهی زمین هائی دورتر را برای كشت احیاء كردند . ولی دیگر چه كسی كشت می كند ؟ كجا صرف می كند ؟ نصف باغ انگور را خانه كردیم . نصف دیگرش هم مغازه شد كه پسرهایم ، احمد و محمود ، در آنها مشغول اند ، ابوالقاسم و محمد هم یكی آموزگار است و دیگری مامور مخابرات . علی سلمانی ده شد كه كارش نگرفت و دوتا برادر های كوچكترش را هم برداشت رفتند تهران ؛ الحمدلله و ضعشان خیلی بهتر ازما است ! .

گفتم : پس حالا چند نفر زراعت می كنند ؟ گفت : تقریبا" هیچكس ! نمی صرفد ، فقط چند نفری تفریحی و دلمشغولی ! . یك وقت غیر از حمٌامی همه مان زراعت می كردیم ؛یك پنجم گندممان را خودمان می خوردیم و چهار پنجمش را ازمان می خریدند . میوه هایمان هم طالب خوبی داشت ، حالا از این حرفها گذشته ؛ موز كنیا و پرتقال تامپسون و حتی گیلاس و زردآلو هم از خارج می آورند ، خدا پدر دولت را بیامرزد . گلابی هم از خارج می آورند ؛ خدا پدرش را بیامرزد فرنگی ...

ببخشید ، خسته شدم ؛ اشك جلوی چشمانم را گرفته است ؛ دیگر نمی توانم تایپ كنم ....

نظرات() 

خوراك بر حسب عادت

دوشنبه 2 خرداد 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:اقتصاد.بازرگانی.بیمه، محصولات كشاورزی .، خوراكیها و تغذیه، 

هرچی را هرجور عادت بدهی!

فاطمه جان با گوسفندانش مسئله ئی لاینحل پیدا كرده بود . چه طوری بگویم ؟ اگر اتوموبیل شما كه میبایست روزانه برای فلان كیلومتر ، فلان لیتر بنزین مصرف كند ؛ ده لیتر بیشتر مصرف كند چه می كنید ؟ . حالا اگر بنزین هم فراوان نبود ... چه ؟ همین مسئله در مورد من و شما هم وجود دارد ! ( ببخشید ! ) خوشخوری و گاهی بیش از حد خوری یا ، در خصوص غذا ، بیش از حد غذاپزی و بیش از حد خری ! .

فاطمه جان از مشاهیر زنان روستائی باقی آباد یزد در دهه 1340 كه تمام تابستان ها را در آن روستا به سر می كردم همین مسئله را داشت : بز و میش هائی داشت كه بدغذا بودند یا به قول خودش « خشخور » ( خوشخور ) شده بودند . كاه خالی را نمی خوردند ! اگر كاه خیس بود بهتر می خوردند كه آنها را خیس كرده به صورتی نواله گون در می آورد تا بخورند ، و اگر بازهم نمی خوردند ؟ مقداری توت خشكیده را كوبیده خیس می كرد و چون « خورش روی پلو » روی كاهها می ریخت . توت ها باید بادریزه و بی مزٌه نبوده باشند ؛ یا خاك زیادی به آنها نچسبیده باشد كه سبب بیماری گوسفند شود . ..

حالا مسئله چه بود ؟ مسئله این بود كه عمو زاده های عزیز من چند روزی كه از املاك ما شبدر درو می كردند كه خشك كنند و... هرروزه به این چند بزو میش شبدر داده بودند و اینها هم به خوشخوری عادت كرده به كاهخوری بر نمی گشتند!. چرا فاطمه جان به آنها شبدر نمی داد ؟ . به خاطر اینكه پولش را نداشت . به علاوه ، روزی پنج تومان به مخارج خوراكشان اضافه می شد حال آنكه شیرشان فقط روزی دو تومان اضافه می شد . عقل و دانش اقتصادی این پیرزن روستائی بیش از من نوجوان شهری بود . می گفت : اندازه خوراكشان دستم آمده ؛ نه بیشتر باید بخورند ، نه كمتر ! ؛ موش را هم كه چندبار پنیر بدهی عادت می كند و بازهم پنیر می خواهد ؛ و الٌا به خوردن چوب هم راضی است ؛ بدعادت نباید كرد ... فكر فردا كه گیر نمی آید هم باید بود ! .

یك روز كه بیمار بود و پسرش به بز و میش ها غذا می داد كماج بسیار زیادی خورده بودم و دل درد شدیدی گرفته بودم . پسرش به من گفت ببین این میش زبان بسته عقلش بیشتر ازمن و تو است : هیچوقت بیش از حد نمی خورد كه دل درد بگیرد . یعنی اگرهم چنین كاری بكند خیلی كم تر از ما ! هم كماج ها را هدر داده ای ؛ هم داری از درد به خود می پیچی ! ( الحمدلله دكتر نبود كه بگوید : هم با پرخوری عمر خودت را كوتاه می كرده ای ! ) .

چند دهه قبل در آمریكا یك مردم شناس مطالعه كرده بود كه روزانه بیش از 25 در صد از آنچه كه میبایست و میشایست صرف غذای مردم آنجا می شد . در ایران قبل از انقلاب مطالعه ای خیلی سطحی كه ما در بخش مردم شناسی دانشگاه تهران ، و البته خصوصی بین خودمان ! ، انجام دادیم دیدیم خانواده های تهرانی به طور میانگین دوبرابر آنچه كه باید خرج خورد و خوراك خود بكنند هزینه می كردند ؛ تازه محاسبه مخارج دارو و درمان های پیامد آن كار ما نبود ؛ حالا درد ناشی از بیماری و كوتاه شدن عمر و... بماند ! ؛ الحمدلله كه نه فاطمه جان آنجا بود و نه پسرش !

شوخی نیست كه ما دهها سال یك سوٌم بیش از آنچه كه میبایست نان بخریم نان می خریده ایم ؟! . ما را كجامی برده اند ؟ ، و حالا كجا باید ببرند ! ....

نظرات() 

اقتصاد هندوانه

یکشنبه 1 خرداد 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:اقتصاد.بازرگانی.بیمه، محصولات كشاورزی .، خوراكیها و تغذیه، 

اقتصاد

 

هندوانه

هیچگاه هندوانه را نارس از بوته جدا نمی كردند . اگر كسی چنین می كرد چنان نگاهش می كردند كه انگار « یك جو عقل » ندارد ؛ انگار گناهی كبیره مرتكب شده باشد . این را در باره یزد می نویسم . شهری كه در اطرافش هندوانه كاری هم می شد و آنهم فقط و فقط برای مصرف محلی : مصرف یزد . هرزمینی را صرف هندوانه كاری نمی كردند . گویا تجربه قرنهائی مدید به كشاورز یزدی آموخته بود كه « چه زمینی هندوانه اش خوب می شود » ؛ آنهم در صورتی كه آب به حد وفور وجود داشته باشد و كشت هندوانه بصرفد . موضوع حمل و نقل و نزدیكی به بازار مصرف هم مطرح بود . این بود كه بیشتر هندوانه های مصرفی شهر یزد از مریم آباد ، زارچ ، و... ( كه حال این روستاها جزءشهر شده اند ؟ ) می آمد ...

هندوانه را گرم نمی خوردند ؛ چون آنطور كه باید و شاید از تشنگیشان كم نمی كرد و بیشتر مصرف می شد . هندوانه را باید خنك مصرف كرد ؛ این یك « حكم اجتماعی » بود.

چهار نوع هندوانه داشتیم :

زرد كه حتی اگر شیرین هم بود مطلوب نبود و لابد مثال « توزرد در آمدن » را شما هم شنیده اید .

سفید كه غالبا" در اثر اشتباه كشتكار ، نارس از بوته جدا شده بود و به خصوص تخمه هایش غیر قابل استفاده می نمودند .

ششی رنگ كه آن نیز چندان مطلوب نبود ؛ و

هندوانه قرمز كه نایاب نبود ، اما نسبتا" كمیاب بود و تخصص انتخاب هندوانه برای خرید ( برحسب سهولت جدا بوده شدن از بوته ، پوسته براق داشتن ، وزن مخصوص كم تر ، صدائی در آن پیچیدن ، قرچ و قروچ كردن ، و... ) را به وجود آورده بود .

هندوانه نا مطلوب را به دور نمی انداختند ؛ بلكه به آن « هندوانه آبگیری » گفته ؛ آبش را می گرفتند و ، حتی به قیمت افزودن كمی شكر به آن ، می نوشیدند . هندوانه ای كه بخشی از آن فاسد شده بود یا تخمه های درون آن سبز شده بودند نیز به همین ترتیب .

تخمه هندوانه بسیار اهمیت داشت ( حتی بیش از امروز ) به نحوی كه غالبا" هندوانه فروش از تخمه های درشت هندوانه نیز تعریف می كرد .

تخمه ها را جمع می كردند برای استفاده در آجیل مصرفی ایام نوروز ، یا شب چلٌه و شب چره های دیگر .

تخمه های بد راهم نیمكوب می كردند و نمیدانم به چه خیوانی می دادند كه از حوالی 1335توسط مراجع دامپزشكی كشور منع شدند . یا همین تخمه های بد و پوسته تخمه را برای آتشزنه اجاق های هیزمیمورد استفاده قرار می دادند .

پوست هندوانه را در دهه های 1340 و 1350 به یاد نمی آورم كه در شهر یزد كسی مربٌا كرده باشد . بلافاصله یا خشك شده آن خورا ك حیواناتی نظیر گوسفند می شد .

یك عدد تخمه هندوانه را به دور نمی انداختند تا چه رسد به كل یك هندوانه .

آیا در اقتصاد « صرفه جوئی » پیشرفت كرده ایم یا پسرفت ؟

و با توجه به این كه محل های هندوانه كاری و حتی زمین های آن بنا به تجربه مشخص بود و هندوانه كاران كم و بیش میزان مصرف سالانه هندوانه را میدانستند و به همان اندازه كشت می كردند ؛ بهره وری را دهها سال قبل از این رعایت می كردیم یا امروز ؟    

نظرات() 

ابرقو از زبان اصطخری ، مقدسی و یاقوت

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:معماری . هنرها، تاریخ.دین.روحانیت، محصولات كشاورزی .، 

ابرقو

ابن حوقل و ابن الفقیه آن را ابر قویه و مقدسی برقوه نامیده اند و این لفظی است كه فارسیان آن را به پیروی از یاقوت ورقوه تلفظ میكنند ؛ امروز به آن ابرقو می گویند . اصطخری در باره آن می گوید « ابرقو شهری است مستحكم و بسیار شلوغ ، از نظر وسعت ثلث اصطخر ، خانه ها چسبیده به هم صف كشیده اند . در این جا نیز مانند یزد خانه ها را با سقف قوسدار می سازند . زمین شهر بی برگ و بار است و دور و بر آن نه جنگلی است نه باغ و بستانی ، مگر در فاصله ای معیٌن . امٌا پرحاصل است و ارزاق در آن جا ارزان » .

مقدسی به اختصار می گوید : « برقوه مستحكم است و محصون ، با آبادی های بلاانقطاع سكنه بسیار دارد و دارای مسجد جامعی است زیبا و ممتاز . » .

یاقوت دو حكایت دیگر را هم ذكر می كند : « خوانده ام كه ابراهیم به ابر قوه آمده و زارعین را از بكاربردن گاو در آماده كردن مزارع منع كرده است ؛ به اینجهت اینها با گاو شخم نمی زنند ، هرچند در منطقه خود به حد كافی گاو در اختیار دارند .» و حكایت دوم از اینقرار : «ابوبكر محمد مشهور به الحربی اهل شیراز برایم نقل كرد  سه بار به ابرقو رفته ام ولی هرگز در محدوده شهر ندیده ام باران ببارد . مردم گویند این به علت دعای ابراهیم است . » .

* پاول شواتس . جغرافیای تاریخی فارس .  

نظرات() 

تالاب گاوخونی : مرگ خوب است اما برای همسایه !

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:اقتصاد.بازرگانی.بیمه، محصولات كشاورزی .، گردشگری، 

 

مرگ خوب است اما برای همسایه

و این « همسایه » كیست؟ چیست؟ كجاست؟

تالاب گاوخونی كه دارد خشك می شود

و از نظر جغرافیای سیاسی – اداری تا حدودی در استان یزد و در قلمرو ندوشن است ؟ ؛ و از نظر طبیعی ( تا زمانی كه كاملا" طعمه كویرزائی نشده است و بخش شمال غربی كفه ابرقو را تشكیل دهد ! ) وابسته به استان اصفهان كه چه عرض كنم ، وابسته به كوههای بختیاری در استان چهارمحال و بختیاری .

خلاصه این كه تالارب بسیار زیبا و واقعا" مفید گاوخونی به قول دانشگاهیان اصفهان دارد ذرٌه ذرٌه خاك می شود و دل دوستداران طبیعت و به طور كلی اهل منطق ؟ : « ذرٌه ذرٌه آب » ! .

این دانشگاهیان اصفهان انتقاداتی ضمنی و به اصطلاح در لفافه از مسؤولان امر در اصفهان داشته اند كه جایش در این سایت مطالعاتی نیست ؛ فقط اشاره می كنیم كه حقٌابه محیط زیستی زاینده رود برخلاف مرام « دولت عدالت اجتماعی » ! به تالاب گاوخونی نرسیده است ، و دارد غزل خداحافظی را می خواند ....  تازه وقتی هم كه این حقابه را بدهند توام با پسماند های خطر ناك كشاورزی و صنعتی اصفهان خواهد بود و آن هم خطر ناك ! .

فلامینگوهای مهاجر دیگر به تالاب گاوخونی نمی آیند و تالاب دارد به كویر سگزی هم وصل می شود تا لابد محل سگ های ولگرد به جای فلامینگوهائی به آن زیبائی شود و زحمت چوپانان ندوشنی شرق تالاب را زیاد كند . می دانید چرا ؟

از شوخی های محلی

می دانید كه در قدیم شهرها و به خصوص روستاهای همجوار در ایران در رقابت قرار می گرفته اند و گاه كار را به هجو و به اصطلاح دست انداختن یكدیگر می كشیده اند ؛ مضمون هائی برعلیه همدیگر كوك می كرده اند و برعلیه رقیب لطیفه می ساخته اند و شعر می سروده اند و...از جمله شاعری ازاهالی مزرعه آخوند كه در رقابت با نصر آباد ( آن روزها بسیار كوچك تر از امروز ) بوده است ، می سراید :

 

علی آباد ، عرعر خر!      نصر آباد ، نسل عمر!

ندوشن سگ مدوشن     مبرن تفت مفروشن

 

حالا از این شوخی فولكلوریك ، كه برای كاهش غم خشك شدن تالاب گاوخونی بود ، بگذریم ، برگردیم به سرنوشت رود « پائین در » و خلیج شمال فهرج و یزد كه طی مطالعاتی ژئو مورفولوژیكی شرح دادیم و لابد باوركردنش برای شما كمی سخت بود و حالا می بینید كه باقیمانده تالاب گاوخونی كه قبلا" وسعتش خیلی بیش از اینها بود ، بازهم بنا به مطالعات ژئو مورفولوژیكی ، دارد محو می شود و به جایش تپه هائی شنی حاصل می شود و كویر !....

باورتان می شود كه زمانی قلٌه شیركوه 200 متر زیر آب بوده است ؟! .

 

 

 

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 6 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران )

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو