Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran
هرگونه استفاده از نوشته های این وب بدون اجازه کتبی نویسنده اکیدا" ممنوع است
علیرضاآیت اللهی از1341 فولکلوریست،1345محقق دانشگاه تهران و همکار«فرهنگ مردم» ، 1351 نخستین کارشناس مردمشناسی دانشگاهها،1354 مدرس مردمشناسی دانشکاه ابوریحان و با تحصیلات دکتری مردم شناسی در فرانسه در 1365 ،استاد مردم شناسی دانشگاه شهید بهشتی بوده است

هنر موسیقی در یزد -3

چهارشنبه 24 فروردین 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:معماری . هنرها، جشن ها.نوروز.و...، عزاداریها.هیئت ها.روضه خوانی ها.,..، مراسم مذهبی، 

درویش

از درویش گرفته تا...

 مرشد و مطرب !

 

در اولین یادداشت در این موضوع به سازها اشاره كردم تا برسم به باصطلاح آوازها با توجه به این كه بنده هم چون نویسنده گرامی سایت نقطه به اصالت در موسیقی یزدی و به طور كلی به اصالت آواز معتقدم و در هر حال تا دهه 1340 در یزد بسیار مهم تر از ساز بودند یا چنین مینمودند .

آواز نیز آنجا ارج و مرتبه خود را می یافت كه بابت شنیدن آن بهائی بپردازند و باز ارزش آوازخوان به میزان بلندای صدای وی بود كه معمولا" به شش دانگ تقسیم می شد . مثلا" می گفتند فلانی فقط دودانگ صدا دارد ؛ یعنی اگر رساتر از دودانگ می خواند ممكن بود آواز را خوب بلند كند اما نفسش افاقه نكند  و خوب به زمین نگذارد . دیگر این بود كه جواب را هم خوب بدهد ؛ چرا كه آواز با صدائی بلند و طبیعتا" زیر تر و جواب آن با صدائی كمتر رسا و به اصطلاح بم تربود كه خواننده در این بخش نیز میبایست صدائی مطلوب و دلنشین داشته باشد . به عنوان مثال می گفتند كه حاج آقا داودی ، درویش بلبل و تا حدودی آقا سید رضا امامزاده ای دارای پنج – شش دانگ صدا هستند با این تفاوت كه صدای بم آن دو روحانی نیز مطلوب و دلنشین بود حال آنكه درویش بلبل فقط به صدای زیر می خواند .

می بینید چرا سرهنگ اشتری قبل از هرچیز به مجالس روضه خوانی و عزاداری ها اشاره كرده است ؟ ؛ محل هنرنمائی این هرسه نفر عملا" در مجالس عمومی و به خصوص عزاداری بود .

اصولا" شاید بتوان آواز خوان های حرفه ای ؟ در یزد دهه 1340 را به چند گروه زیر تقسیم كرد :

-         وعاظ و روحانیان كه تا حدودی ذكرشان آمد ؛ و از همه مشهورترشان حاج آقا داودی مشهور به « شیخ داوود » و نیز تا حدودی آقا سید رضا امامزاده ای و...بودند.

-         دراویشی ، چون درویش بلبل كه به مجالس عزاداری و به طور كلی مذهبی دعوت می شدند .

-         قاریان قرآن كه به لحنی ( كه گاهی به غنا متهم می شدند ) قرآن كریم را قرائت می كردند .

-         مؤذنان كه شاید ازهمه مشهور تر همان آقا سید رضا امامزاده ای مؤذن امامزاده جعفر یزد ( جدشان ) بوده باشند.

-         نوحه خوان ها و توجوشی خوانها كه حوالی سال 1340 در گروه اول خدیو ( آن زمان حدود 14 ساله ) از همه مشهور تر بود .

 

و این هر پنج گروه ملزم به رعایت قواعد و مقررات اسلامی بودند كه طبیعتا" آنان را تا حدودی محدود می كرد ( مثلا" چهچه نباید می زدند ) ؛ امٌا ازهمان حدود 1335 دیده ایم كه گاهی برخی چهچهه می زدند و گاهی چون همان حوالی سالهای 1340 تا 1342در نوحه خوانی به اقتباس از ترانه های مشهور و مردم پسند آن روزگار می پرداختند

 

-         دراویش و شبه دراویشی كه در حال قدم زدن در بازارها و خیابان ها به مدح و ثنای امیر مؤمنان علی ( ع ) می پرداختند و الته تبر زینی بردوش به منظور محاربه با دشمن امام و كشكولی آویزان از دوش به منظور جلب كمك محبان علی ...

-         دراویش ( مثل درویش قاسم ) یا غیر دراویشی كه در قهوه خانه های موجود در گاراژهای شهر ( و بنابر این بیشتر برای رانندگان وسایل نقلیه سنگین و مسافران عبوری از شهر ) به نقٌالی و شاهنامه خوانی و نظایر آنها اشتغال داشتند .

-          - مرشدان زورخانه ها و به خصوص مرشد خوش صدای زورخانه میدان شاه یزد كه غالبا" در مدح حضرت امیر المؤمنین علی (ع) و نیز شاهنامه خوانی می پرداختند و نه تنها نسبت به سایر شهرها ، بلكه در همان یزد و بین خود هركدام دارای سبك خاصی بودند و سعی داشتند كه مشابه رقیب نخوانده باشند .

-         مطرب ها كه كارشان تا حدودی مورد مخالفت روحانیت شهر قرار داشت ( در جمع مسكرات ... ) و شاید از همین رو در كوچه و خیابان فعالیت می كردند و روز به روز از تعداد معدودشان كاسته می شد .

-         اشخاص خوش صدائی ، چون آقایان ضیائی و فرهادی و... هم بودند كه معمولا" نه در مقابل پول بلكه نظر به صمیمیت با صاحب مجلس یا نظیر آن به خواننگی مشغول می شدند .

 

مسئله جالبی كه در خصوص این حرفه ها وجود داشت این بود كه خوش صدائی را ارثی می دانستند و گاهی مثلا" شغل اذان گوئی در محلی را بنا به وقفنامه مربوطه در خانواده موؤذن موروثی می كردند غافل از آنكه ممكن است میراث بر صدایش را از خانواده مادریش به ارث برده باشد ! ..

و باز این یاد آوری راهم بكنم كه یزدی ها تقریبا" هیچگاه در خوش صدائی شهره نبوده اند ، بلكه برعكس به « پهن خواند ن » و « نشت خواندن » و... متهم گردیده اند و خود بارها برای نوحه خوانی و ..و..و.. به وارد كردن خواننده از سایر شهرها اقدام كرده اند و آنهم با چه قراردادهائی ...         

نظرات() 

میهمان نوازی ایرانی و داستان خوراك كلاغ .

دوشنبه 22 فروردین 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:زبان.ادبیات.آموزش، عزاداریها.هیئت ها.روضه خوانی ها.,..، 

میهمان نوازی ایرانی با خوراك كلاغ!

 

قبل از انقلاب ، دانشگاه تهران عملا" مسؤولیت تحقیقات اقتصادی – اجتماعی خود ، از تقریبا" منطقه یزد تا قم و میمه را برعهده این كارشناس غیر رسمی خود نهاده بود؛ و البته با خوابگاهی در كاشان ( آنهم در خیابان صبا ، درست جلوی مهمانسرا ، تا  لابد چشم استادان و محققینش بلانسبت شما كور شود ! ) ، و یك لاندور به رانندگی ( هركجاهست خدایا به سلامت دارش ! ) سیدی از سادات كاشان بنام طبا طبائی .

یك روز حوالی غروب اواخر اردیبهشت 1355 كه در قلب كویر شرق بوز آباد ( ابو زید آباد ) به طرف كوه لطیف می رفتیم ، در دامنه های كوه رسیده بودیم كه ناگاه ترمز كرده دودستی به سر مباركش كوبید كه : دیدی چه خاكی برسرم شد ؟ : یادم رفته است بنزین بزنم ! . صدها كیلومتر از كاشان فاصله داشتیم و یك – یك ساعت و نیم به غروب كه آنهم در یك چشم به هم زدن فرارسید و ...

خدا خواسته در همان اوائل تاریكی شب موتوری ئی از كنار ما گذشت كه هرچه صدا كردیم نایستاد مگر شجاعانه صدمتر دور تر از ما ! ؛ كه پرسید كه هستید ؟ و چه میخواهید ؟ و ما به شرح ما وقع ؛ و اینكه حال نزدیك ترین آبادی به ما كجاست ؟ . جنوب را نشان داد و گفت تا باد رود دو – سه ساعت پیاده روی دارید، و به سرعت از ما دور شد . آقای طباطبائی از ترس دزدیده شدن لاندور همانجا ماند و بنده پیاده به سوی بادرود تا  دو – سه ساعت از شب گذشته به آنجا رسیدم .

 چهارسال قبل از آن ، در دانشگاه همكلاسی ئی بادرودی داشتم بنام مهدی معزی كه آن موقع برای تحصیل به استراسبورگ فرانسه رفته بود و با این كه می دانستم ، دیدنش را بهانه كردم . گفتند همین الآن خانه پدرش ، حاج آقا معزی ، روضه خوانی است . خاك آلود و خسته وارد خانه شدم و مورد استقبال گرم و پدرانه حاج آقا كه گویا قبل از رسیدنم چیزهائی از گمشدنمان ؟! شنیده بود و موتوریی با بنزین كافی به سراغ طباطبائی فرستاد و بنده را هم راهنمائی كرد به اتاق خاص ٌ آخوندها كه مثلا" احترام ؛ و به هر قیمتی بود ما را برای صرف شام نگهداشتند .

روضه كه تمام شد در همان اتاق سفره چهارگوشی انداختند و درد سرتان ندهم در چهار گوشه سفره چهار بشقاب گذاشتند كه در هر بشقاب یك چهارم مرغ بود و البته پلو و خورش قیمه . سه طرف سفره سه نفر از روضه خوانهای محترم ، كه به زودی متوجه شده بودم كه هیچكدام تقریبا" كوچكترین تحصیلات حوزوی نداشتند ؟! ، قرار گرفتند و یكطرف هم به اصرار حاج آقا ، بنده . قبل از هر چیز افتادیم به جان قطعه مرغمان و بعدا" همه به سوی قیمه . نفر سمت چپ من مرغش را همانطور نگهداشته بود و مشغول پلو خورش خوردن بود كه نفر سمت راستم بهش گفت :

شیخ احمد ! آن كه توی بشقابت هست ، ران كلاغ است ؟!!!

شیخ احمد : نه ، مرغ است دیگر ، گذاشته ام ببرم خانه ! بچه ها ( منظورش خانمش بود ) مریض است و...

: و آنوقت تو میخواهی به مریضت كلاغ بخورانی ؟ هم برای مریض بد است و هم گناه دارد  ... خسرالدنیا والآخره ...

و همینطور بحث یك كمی طول كشید تا این كه سمت راستی كاملا" خم شده مرغ بشقاب شیخ احمد را برداشت و به اصطلاح به نیش كشید و هی مز مزه كرد و پس از اینكه تمامش را خورد گفت : نخیر ! الحمدلله كلاغ نبود ! ....*

* خدا مرا ببخشد ! طبیعتا" نمی توانم خاطرات 35 سال قبل رابه طور كاملا" صحیح نقل كنم و ... شما هم ببخشید !      

نظرات() 

آش امام حسین (ع) ؛ قیمه امام حسین (ع)

چهارشنبه 1 دی 1389

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:خوراكیها و تغذیه، عزاداریها.هیئت ها.روضه خوانی ها.,..، 

برویم ! بخوریم ...

ظهر كه شد ، در یكی از بخش های مهم ریاست جمهوری « پلو خورشت قیمه امام حسین(ع) » می دادند . همكارم كه مرا در نزدیكی ناهارخوری دید ، گفت : قیمه امام حسین (ع) می دهند ؛ برویم ، بخوریم ! . گفتم : نوش جان ، شما بفرمائید ! ؛ اگر « آش گندم امام حسین (ع) » می دادند می آمدم !

درایٌام نوجوانی من ، حالا فرض كنید حوالی سال 1340 ، محرٌم به تابستان افتاده بود و ما طبق به قول قدیمی ها « معمول سنواتی » ! به ییلاق ، دهكده باقی آباد طزرجان یزد می رفتیم . تاسوعا - عاشورا كه می شد دیگ هائی قدیمی را ( كه خود دلیلی بر قدمت این سنٌت حسنه بود ) می آوردند و صبح اوٌل صبح با پیش بینی تعداد نفرات آش خور و معمولا" دو تا سه برابر مصرف یك وعده غذائی آنها حین سایر تداركات یكی - دو برٌه هم می كشتند و آش گندم به بار می رفت . مردم كه به عزاداری می پرداختند ظهر و شب با غذائی آماده از سوی نذر داران یا خیٌرین مواجه می شدند و این آش چند منظوره را صرف می كردند ؛ و مهم ایجا است كه تهیٌه این آش :

 - در همه جا و توسط همه كس امكانپذیر بود .

 - از نظر غذائی كاملا" مورد تائید اهل فن بود

- امكان مصرف آن تا چند روز وجود داشت

 - همه ، از پیر تا جوان و به قول یزدی ها از شیر تا پیر ، آن را می خوردند..

 - و...

درتهران آذری ها كه به نظر می رسد در خوراكی هایشان بیش از هم عاشق لپٌه باشند (1) چلو خورشت قیمه را باب كرده اند و یك دلیل این باب شدن قیمه هم این است كه ( كارنداشته باشید كه نمیدانم چرا خیلی ها صدایش را در نمی آورند ! ) نیمی از جمعیت تهران آذری یا اصالتا" آذری و زنجانی و... هستند و نان بربری را هم همین زنجانی ها در تهران باب كرده اند ! ...

درست است كه بعضی از مردم شناسان خارجی یزدی ها را حسود معرفی كرده اند ( و به نظر بنده ، كه تعدادی از كشورهای دنیاراهم دیده ام و به اصطلاح با هفتاد و دوملٌت نشست و برخاست داشته ام ،اكثر مردم ایران از حسادت بهره كافی و وافی برده اند ! ... ) آنچه كه می نویسم از روی حسادت نیست . فرهنگ ما غیر آذری ها هم باید حفظ شود و هویت فرهنگی جمعیتی كم تر در مقابل جمعیتی بسیار بیشتر از بین نرود ! .

روزی در تهران لااقل ده مغازه « نانوائی یزدی پزی » ، و بیست مغازه « نانوائی مشهدی پزی » ، و...و...و... وجود داشت ؛ اما امروز تقریبا" همه ی آنها شده اند بربری پزی . حال اگر آنطور كه قوانین علم مردم شناسی می گویند كه رسم برتر رسم بدتر را از بین برده جای آن می نشیند رسم بربری پزی از رسم مشهدی پزی بهتر بود چه غم ؟ ؛ امٌا متاسفانه این قانون در  این پهندشت تهران صدق نمی كند ، هركس جمعیتش بالاتر ، دستش بالاتر .

والٌا كسی مخالف با « غذای بهتر » یا حتی « غذای مناسب » نیست :

سال 1332 پدرم مرا كه ظهرها برای ناهار خوردن باید به منزل می رفتم از مدرسه تحویل گرفته به میدان خان یزد بردند ؛ در ضلع غربی میدان تنها مغازه سنگك پزی یزد وجود داشت . یك سنگك بی سوراخ خریدند و از آنجا به گوشه جنوبغربی میدان ، اوٌل بازار ملٌا اسماعیل بردند كه یكی از سه - چهار مغازه « كبابی » یزد در آنجابود (2) ؛ به كبابی سپردند كه دو سیخ از بهترین كبابهایش را به بنده بدهد تا از آنجا دوباره به مدرسه برگردم . بعدها متوجه شدم كه تاریخ ورود نان سنگك و كباب كوبیده به یزد حدود 1320 بوده است .؛ اقتضاء می كرده است و بنده هم اعتراضی نداشته و ندارم . شماهم مرا به همان كبابی دعوت كنید غیر ممكن است رد كنم ! .

---------------------------------------------------

(1) حدود 1330 مصرف لپٌه در یزد بسیار كم بود و به ندرت در غذاهائی چون « كوفته برنجی » ، « شوربا » و « متنجینه » به كار می رفت . عادت یزدی ها این بود كه از لپٌه خودساخته از نخود درشت در قیمه استفاده كنند و همین امر هم سبب شهرت قیمه خوشمزه یزدی درتهران شده بود .

(2) از همان مواقع كبابی های یزد در بازار میرچقماق جمع شده بودند و چون كبابشان ارزانتر و خوشمزه تر از سایر شهرها بود به شدٌت مورد توجه رانندگان بین شهری و برخی از مسافران حرفه ای داشتند .. . البته یك دلیل خوشمزه بودن كباب یزدی استفاده از مخلوط گوشت گوسفند و شتر در آن بود كه احتمالا" همین استفاده از گوشت شتر از قیمت تمام شده و نهایتا" قیمت مصرف كننده آن هم می كاست .

نظرات() 

به حضرت عبٌاس قسم همش دروغ است !

سه شنبه 30 آذر 1389

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:عزاداریها.هیئت ها.روضه خوانی ها.,..، 

به حضرت عبٌاس قسم همه اش دروغ است !

برای این كه به درد دل من برسید ؛ یك قلم و یك برگ كاغذ بردارید و اولین محٌرم زندگیتان را كه به یاد دارید بنویسید ! . بالاخره از یك جائی باید شروع كرد ، یا نه ؟ . شما كه می توانید « ورد » هم بازكنید و دیگر نیازی به قلم و كاغذ هم نداشته باشید . مشكل است ! نه ؟ . خوب ، بگذارید من به جای شما هم سعی كنم :

من متولد سال 1324هستم و آن هم اسفند كه « آرد بنفشه » ؛ منتهی ، و دست بر قضا ! بنده پسر در آمده ام و اسمم را گذاشته اند : علیرضا .

قضیه مربوط به مراسم عاشورا درسال 1330 یا به احتمال بسیاربیشتر سال 1329 است . در یزد بودیم . تابستان نبود ( چون ما تابستان ها به باقی آباد طزرجان ، به ییلاق می رفتیم ) امٌا هوا نسبتا" گرم بود و بنده با تك پیراهن . مرا به دست یكی از زنان همسایه كه خود بچٌه نداشت و عاشق بچٌه ها ، مثل من و به خصوص خواهر كوچكترم بود ، بنام صغری كه خدا رحمتش كند ، و برای دیدن شبیه گردانی به دفتر پدرم آمده بود تا از آنجا به خوبی عبور ( گرداندن ) دسته های شبیه یزد در خیابان را تماشاكند ، سپرده بودند . 

موقع برگشت یكی از دسته های شبیه كه همه با دیدن سربریده امام (ع) و نعش مبارك ایشان و...به گریه افتاده بودند، بنده هم شروع كردم به گریه كردن و حالاگریه نكن ، پس كی گریه بكن ؟ .

صغری كه مامور نگهداری من شده بود گریه كردن را ول كرده بود و دائم می گفت : رضا جون ، گریه نكن ! اینها راست نیست ! به حضرت عبٌاس همه اش دروغ است ! . امٌا من بازهم گریه می كردم و نه این كه از نمایش تعزیه متاثر شده باشم یا گریه دیگران مرا هم به گریه انداخته باشد ؛ بلكه یك حسٌ غریزی به بنده می گفت كه من هم باید مثل جماعت گریه كنم . 

آن روزها دستمال كاغذی كه نبود ، هیچ ! دستمال ابریشمی هم كمیاب بود و صغری به ناچار شروع كرد به پاك كردن اشك های بنده با دامن و گوشه چادرش كه خسته شد و به بخش پائینی پیراهن خود من رسید كه همسایه ای دیگر به وی تشر زد كه چه می كنی ؟ ابریشمی است ! فردا سوراخ می شود . راست هم می گفت : ابریشم طبیعی به اشك و ( ببخشید ) ترشح دماغ و امثال آن حسٌاس بود و به زودی سوراخ می شد ... حالا بدهی صغری دوتا شده بود . امٌا در عوض متوجٌه شده بود كه راه چاره ای نیست مگر این كه اشك بنده را بند آورد ! این است كه دوباره شروع كرد به قسم و آیه كه : به خود امام حسین قسم كه همه اش دروغ است و ناگاه صدای سهمگینی از یكی از مدعوین بلند شد كه : امام حسین به كمرت بزند ، زن ! كجایش دروغ است ؟ و بدهیش شد سه تا كه مرحوم مادرم به فریاد ماجرا رسید و غائله را ختم كرد .

تكرار می كنم : من در آن سن می دانستم كه آنچه می گذرد حقیقت ندارد ؛ امٌا این را هم حس ٌ كرده بودم كه باید با جماعت گریه كنم ! و این گریه كردن بنده ( كه در آن شهره بوده و هستم ) چه كارها كه به دست چه كسانی نداده است و نمی دهد و نخواهد داد ! (1).

------------------------------------------------------------

(1) چون ( اگر درست به خاطرم مانده باشد ) صغری وسط ماجرا به زنی كه علٌت ماجرا را جویا شده بود به شوخی گفت كه به خاطر فوت آقا بزرگش گریه می كند ! ، و فوت پدر بزرگ بنده در دیماه 1328 بوده است تصور می كنم قضیه در سال 1329 اتفاق افتاده باشد . در هر حال این نوشته را به حساب خاطرات بنده نگذارید كه مدیون حقیقت نشده باشم ك قضیه مربوط به شصت سال قبل از این است و بنده هم در آن موقع یك طفل كمتر از پنج ساله ! با این ویرایش امروزی فكر می كنم حاشیه اش بر متنش چربیده باشد . شما چه فكر می كنید ؟ . خاطره نشد ! شد ؟ . 

نظرات() 

شبیه گردانی در یزد 1330 (2)

دوشنبه 29 آذر 1389

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:عزاداریها.هیئت ها.روضه خوانی ها.,..، 

شبیه گردانی در یزد

حوالی سال 1330

شبیه های میدان شاه ، گازرگاه ، و پشت باغ كه همه از سوی میدان امیر چقماق می آمدند و به سوی فلكه مجاهدین كنونی می رفتند ؛ در آنجا ، یا در هر مقصد دیگری كه داشتند ، چه می كردند ( و آیا شبیه در می آوردند ... ) ندیده ام و نمی دانم ؛ امٌا هردسته وقتی از آنجا باز می گشت كه بخش عزاداری برای تماشاگران مستقر در دوطرف خیابان را تشكیل می داد چهره ای بسیار دگرگون شده داشت :

 - به جای امام حسین ( ع ) یك نعش قرار داشت (1) .

 - مجسمه چوبی سر امام حسین (ع) برسر نیزه به این طرف و آنطرف حركت داده می شد (2).

 - ذوالجناح تقریبا" سراپا خون در حركت بود ...

 - حضرت عباس ( ع ) دیگر وجود نداشت و اسبش بی سوار در حركت ...

 - حضرت علی اكبر (ع) دیگر وجود نداشت و وی هم اسبش بی سوار در حركت ..

 - امام زین العابدین بیمار گونه روی شتری افتاده بود در حال حركت ...

 - بقیه اهل بیت نیز بیمارگونه و مغموم در پارچه هائی سیاه سوار بر شترها و كجاوه ها در حال حركت بودند ...

 - حجله حضرت قاسم (ع) از زر و زیور پاك شده سراسر سیاهپوش شده بود و حتی كلٌه قندها كه موقع رفتن طبیعی یا در زرورق بودند حال در كاغذ های سیاه پیچیده شده بودند .؛ و اگر اشتباه نكنم تعدادی هم شمع در آن روشن كرده بودند .

 - دوطفل مسلم دیگر وجود نداشتند ...

 - شمر سرمست از پیروزی كاذب خود یكٌه سواری می كرد و دائما" شربت گلاب و شربت بید مشك تقا ضا می كرد كه به وی می دادند (3) .

 - حرمله دائما" تیر چوبی خونینش را به مردم نشان می داد ( 4 ) .

 - یزید بر تختگاه خود باده گساری می كرد و تشتی در مقابل او بود كه گاهی مجسمه سر بریده را در آن مینهادند و قرآن می خواندند و وی به لب و دندان آن سر چوب می زد.

 - بازار شام در حركت بود (5) ، و مغازه داران متعجب به تماشا ایستاده بودند .

 - شیر از فرط ناراحتی دائما" كاه بر سر خود می ریخت ...(6) .

 - فرنگی با آن كت و شلوار سفید و كلاه سفید و كراوات مشكی مرتبا" انگشت تحیٌر به دهان می گزید (7).

شبیه به نحوی بود كه تقریبا" تمام مردم مستقر در دوطف خیابان را به گریه می انداخت و صداهای هق هق گریه در هم پیچیده تمام خیابان را پر می كرد .

مردم به فرض این كه یزید همان یزید و شمر همان شمر و... هستند آنها را دائما" لعن و نفرین می كردند (8) .

آخرین دسته شبیه كه از جلوی دفترپدرم ( دفتر اسناد رسمی 31 یزد ) كه در طبقه دوم ساختمانی چسبیده به ضلع شمالی ساختمان مخابرات یزد می گذشت نوبت ما بود كه می بایست از دهها نفر كه به آنجا آمده بودند تا به تماشای شبیه نشسته عزادراری كنند با آب و شربت قند و ... پذیرائی كنیم .؛ و حدود یك ساعت به ظهر مانده ما دیگر چیزی نمی دیدیم ... دسته از جلوی محل استقرار ما و میهمانانمان گذشته بود و به سوی محله خود كه مقصدش بود روانه ...(9) .

و لعن الله علی قوم الظالمین .

(1) نمیدانم در كدام دسته یا كدام دسته ها نقش امام حسین را آقا محمد حلوائی كه مرد بسیار شریفی بود و در غرب میدان خان ، اول بازارچه ، سمت چپ مغازه حلوائی و در واقع پالوده فروشی داشت ایفاء می كرد و در طول سال و سالهای بعد گاهی توسط مردم امام خوانده می شد ، حتی بعضی می گفتند آقا محمد امام .

(2) برخی می گفتند كه سر را استاد چیتی تراشیده است در حضور یكی از عموهایم موضوع را از آن مرحوم پرسیدم ، خوشش نیامد ، پاسخی نداد ، گویا كار وی نبود .

(3) اولین شمری كه به یاد می آورم و بعدها نزد مردم به حسن شمر مشهور شد از پاسبان های شهربانی یزد و داماد مرحوم مهدی از همسایگان ما در محله گودال مصلی بود .

(4) جالب است كه كسی كه نقش حرمله را بازی می كرد نه تنها به حرمله مشهور شده بود بلكه یكبار وقتی از دیگران اسم اصلیش را پرسیدم هیچ كس نمی دانست ! همه وی را حرمله می نامیدند ؟! .

(6) خوب به یاد می آورم كه از جمله كالاهای بازار شام یكی هم روكش زین دوچرخه بود ! ...

(7) یكی از بزرگان معمٌر یزد كه اكنون نامش را به یاد نمی آورم می گفت كه این كت و شلوار و كلاه و كراوات را به این منظور كنسول انگلیس در یزد هدیه كرده بود .

(8) این لعن و نفرین در طول سال ادامه داشت چنان كه در حوالی سال 1345 در مجلس عزاداریی در كاروانسرای خواجه یا آن حدود شمر تعزیه به بالای منبر رفته با گریه ای فراوان به مردم گفته بود ایهاالناس من اگر نقش شمر را ایفاء می كنم خود شمر نیستم ؛ چرا در طول سال هرگاه مرا می بینید لعن و نفرین می كنید ؟!!!! .

(9) حدود سال 1345 عكس های متعدد و با كیفیتی از این مراسم در عكاسی آفتاب یزد دیده ام . میراث فرهنگی ما است ...    

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 9 
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران )

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو