تبلیغات
Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran - مطالب خاطرات و تاریخ شفاهی با مدد از تاریخ كتبی
Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran
هرگونه استفاده از نوشته های این وب بدون اجازه کتبی نویسنده اکیدا" ممنوع است
علیرضاآیت اللهی از1341 فولکلوریست،1345محقق دانشگاه تهران و همکار«فرهنگ مردم» ، 1351 نخستین کارشناس مردمشناسی دانشگاهها،1354 مدرس مردمشناسی دانشکاه ابوریحان و با تحصیلات دکتری مردم شناسی در فرانسه در 1365 ،استاد مردم شناسی دانشگاه شهید بهشتی بوده است

دکتر محمود روح الامینی ، پدر مردم شناسی ایران : نوجوانی و جوانی در کرمان

سه شنبه 10 اسفند 1395

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:یادی از بزرگان دین و مذهب و علم و دانش، یادداشت های آموزشی - پژوهشی فرهنگی، خاطرات و تاریخ شفاهی با مدد از تاریخ كتبی، 


از قول وی آورده اند : « در سال 1323 به کرمان آمدم و برای ورود به کلاس ششم ابتدائی امتحان دادم . 
در کرمان به خانه ء یکی از آشنایان پدرم رفتم . این شخص از اقلیت های دینی ( زرتشتی ) بود . » ...
...و این بخش یکی از بخش های کمتر ناشناخته ی زندگی روح الامینی است که به هیچوجه رغبت نمی کرد از آن گفتگو کند . می دانیم که زرتشتیان مورد تحقیر تا زمان مشروطیت که حق نداشتند جلوی یک فرد مسلمان سوار بر یک چهارپا باشند یا لباسی مگراز کرباس سفید بپوشند طی دوره مشروطیت در ار تباط با پارسیان هند و حکومت هندوستان ناگهان قدرتی فزاینده یافته بودند تا جائی که قسمت اعظم تجارت یزد و کرمان و طبیعتا" کوهینان را بدست گرفته بودند و پس از تحکیم قدرت اقتصادی خود در صدد افزایش نفوذ سیاسی خود و حامیانشان بر آمده بودند ... دبیرستان و محلٌه مار کار در یزد ؛ دبیرستان ایرانشهر در کرمان و.... از آثار همان دوره تغییر و تحول به نفع زرنشتیان و مراجع حامی آنها در هندوستان به شمار می روند .
زرتشتیان را دوست داشت .
موضوع دیگر جریانات حادٌ سیاسیِ دهه 1330 ، به ویژه میانه ی این دهه در ایران و بخصوص در یزد و کرمان ، که ارتباطاتی تنگاتنگ بایکدیگر داشته محل فعالیت اجتماعگرایان بوده اند ، هست که طبیعتا" جوانانی چون روح الامینی را تحت تاثیر قرار می داده و به فعالیت در این سازمان جوانان یا آن سازمان جوانان می کشانده است . وی :
 به شدٌت اجتماعگرا و طرفدار حکومت عدالت اجتماعی در جامعه بود ؛ 
امٌا به نظر می رسید که چون دارای جاه طلبی کافی ، که لازمه سیاست است ، نبود و « کسب مقام به هر قیمت » را ابدا" نمی پسندید فقط به عنوان دفاع از حق ظاهر می شده است .
مدافع حق !
همیشه و در هر حال مدافع حق بود تا جائی که گاه حقوق حقٌه خود را در این را به خطر می انداخت یا از دست می داد .
روحیٌه ادبی و منش عرفانی وی اجازه نمی داده است که در عالم فعالیتهای سیاسی ، حتی در عنفوان جوانی ، دست به هر کاری بزند ؛ و بیشتر شعی داشته است که مردم را همراهی کند (1) ؛ مردمی بود .
به نظر می رسد از آن زمان به بعد روح الامینی چندان بستگی ئی با خانواده خود نداشته است . امٌا بلندای طبع یا به اصطلاح استغنای طبع وی اجازه نمی داد که ، در آن دهه های 1350 و 1360، همه را برای این دستیار پژوهشی آن روز خود و وبنگار حال حاضر تعریف کند ؛ و چون با زرتشتیانی اصیل بزرگ شده بود اگر نگوئیم اصولا" از دروغ گفتن بیزار بود ؛ لااقل به ندرت دروغ می گفت ؛ و در عوض آنچه را که نمی خواست بروز دهد به سکوت و تغییر موضوع محاوره تبدیل می کرد . حافظه ای قوی داشت امٌا نه صد در صد... یکی از دونفر از نزد یکانش ( پسر عمٌه ها ؟ ) که در دبیرستانی در یزد همکلاس من بودند بعدا" در تهران تعریف می کرده است که روح الامینی در کودکی عاشق یزد بود ه است امٌا تحصیل در کرمان سبب عشق وی به کرمان شد که من در تمام مدٌتی که از دهه 1350 به بعد وی را می شناختم شاهد این عشق تقریبا" شوینیست بودم .
تا آنجا که من دریافتم وی چه در سال ششم دبستان ، چه در دبیرستان ایرانشهر و چه در دبیرستان پهلوی فارغ از این که مبصر کلاس بوده باشد یا نبوده باشد ( که باصطلاح دورویش مسلک بود و اشتیاقی به ریاست نداشت ) چیزی نظیر قطب فکری دانش آموزانی بوده است که غالبا" سنٌی کمتر از وی داشته اند و در همان سالها گرایشاتی نیز به « توده مردم » یافته است : اینکه از توده مردم است ؛ باید به توده مردم خدمت کند و به این منظور لازم است که توده مردم را بشناسد ؛ امٌا اشتیاق وی به ادبیات و بخصوص نویسندگی ، که دفتر انشائش را فوق العاده عزیز می داشته است ، فرصت چندانی برای سایر فعالیت ها برای وی باقی نمی نهاده اند . 
مگر نه اینکه متبحٌر در توصیف ، نویسنده ، شاعر یا مردم شناس می شود ؟.
گفته است : پس از دبستان « به مدرسه زردشتی ها به نام دبیرستان ایرانشهر ( مدرسه آمیرز برزو یا دبیرستان ایرانشهر ) رفتم و تا کلاس سوٌم متوسطه آنجا بودم (1326) و از آنجا به تنها دبیرستان کرمان ، دبیرستان پهلوی رفتم - در آن زمان دبیرستان ها عمدتا" بنام پهلوی بود . در دبیرستان پهلوی تا کلاس پنجم متوسطه را خواندم و برای تحصیل در کلاس ششم به مدرسه دارالفنون تهران آمدم . » 

(1) نزیکترین دوست یزدی دوران جوانی وی سید عزیز الله نقیب زاده فرزند آقا سید مهدی نقیب زاده از احفاد شاه نعمت الله ولی بود . آقا سید مهدی ، قطب بزرگ دراویش نعمت اللهی یزد و نیز از بزرگان حزب توده یزد بود که گروه هائی از حزب توده که از سایر شهر ها می آمده اند را در منزل وسیع و نسبتا" مجهز خود تا چند شبانه روز پذیرائی می کرده است ؛ و گفته اند که به منظور اثبات اینکه « حزب توده » بر علیه اسلام نیست در منزل به امامت خود یا به امامت حجت الاسلام والمسلمین میرزا محمد علی عالمی ؟ نماز جماعت برپا می داشته است . سید عزیز الله نقیب زاده می گفت روح الامینی بسیار بیش از آنکه به سیاست فکر کند ادیب و درویش مسلک بود و به خواجه حافظ شیرازی فکر می کرد ...  

نظرات() 

خاطرات میرزا جواد آیت اللهی

شنبه 4 دی 1389

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:خاطرات و تاریخ شفاهی با مدد از تاریخ كتبی، 

در كمال خود خواهی !

ببخشید . امروز می خواهم برای خودم بنویسم . می خواهم برگردم به عقب ؛ و حتی عقب تر از عقب ؛ به پدرم ، به كسی كه چه بخواهم و چه نخواهم ، و چه بگویم و چه نگویم ، فكر و ذهن مرا ساخته است ، و آنقدر گفته است و گفته است تا آن را تقریبا" به صورت كنونی پرداخته است . گفته است اماننوشته است .... كه اگر نوشته بود من امروز نمی نوشتم . آموزش ، باغبانی است ؛ او به من گفته است . نویسندگی هم باغبانی است . من نوشته ام . اما راستش را بخواهید برای خودم ؛ نه برای دیگران ....

نویسندگی باغبانی است ؛ نویسنده هم مثل باغبان باید محصولی ارائه كند كه مفید باشد ، زیبا باشد ، مطلوب باشد ، و بنابر این خریدار داشته باشد . امٌا هرنوشته ای هم مثل هركالا یا خدماتی ، برای فروش نیست . اگر همیشه اینطور نباشد لااقل گاهی است كه نویسنده فقط و فقط برای ارضاء تمایلات خود می نویسد ، برای خود می نویسد و خلاصه همان كه این روزها خیلی از وبلاگ ها می نویسند « دلنوشت » . البته ما دلگویه را قبلا" داشته ایم ؛ آنجا كه تكیه كلام بسیاری از قصه گوهای قدیمی این بود كه « دلم برایتان بگوید كه »

امٌا من می خواهم دلم برایم بنویسد كه تو كه ئی ؟ چكاره ای ؟ پدرت كیست ؟ ....آهان ! همینجا ! پدرم كیست ؟ دلم چه خواسته است ؟ انسانشناسی خواسته است . مردم شناسی خواسته است . جامعه شناسی خواسته است . و به همین دلیل هم شروع تحصیلاتم در این رشته ها بوده است ... و همه اینها شاید به وصیٌت مرحوم مغفور جنٌت مكان خلد آشیان جناب مستطاب سقراط كه فرموده است قبل از هر چیز « خودت را بشناس » ! ؛ از شناخت پدر خود ، از شناخت مادر خود ، خانواده خود ، و ... تا خاندان و شهر و كشور و مردم خود .

این را به تنهائی حق ندارم بنویسم . چون پدر من ، پدر دیگران هم بوده است . اما من شروع می كنم ؛ منشی می شوم و دیگران تصحیح كنند ؛ بگمانم كه پدرم بسیار بیش از سایرین خاطراتش را برای من تعریف كرده باشد ، بیش از دیگران یادداشت كرده باشم و به خصوص به دلیل تعلق خاطری همیشگی به مردم شناسی آن ها را نگهداشته گاه اصلاح و تكمیل كرده ام . مقداری از این نوشته ها نیز حاصل خاطرات مادرایشان است كه باز خوش حافظه بوده گویا حافظه خود را از آیت الله آقاسید یحیی به ارث برده اند .

پدرم ، میرزاجواد آیت اللهی ، در تابستان 1281 شمسی ، 1320 قمری ، 1902 میلادی (1) در یكی از ییلاقات اطراف شهر نیر یزد ( احتمالا" حلال آباد ) به دنیا آمده اند ؛ و از این میلاد ذكور حجت الاسلام والمسلمین آقا میرزا محمد جعفر شریف ، پدر بزرگ پدریشان ، كه نگران پاره شدن رشته روحانیت در خاندان شریفان یزد بوده اند ، مسرور شده چنان محبتی در حق نوه خود روا می داشته اند كه گرچه بسیار ناچیز اما به هر حال در خاطر بچه ای كم تر از دو یا دو سال و نیمه باقی مانده است .

پدر بزرگ نام ایشان را ( احتمالا" به خاطر دوستی با میرزاجواد سعد الدوله كه قبل از قیام مشروطیت یك آزادیخواه و انقلابی تمام عیار بوده در زمان تبعید در یزد در همسایگی ایشان میزیسته است ) میرزاجواد نهاده اند (2).

پدرش میرزا علی شریف ( بعدا" حاج و آیت اللهی ) فرزند آقا میرزا محمد جعفر شریف (3) و مادرش بی بی رباب دختر آیت الله آقا سیدیحیی موسوی ( آیت اللهی ) یزدی ، از هردو طرف روحانی است و به اصطلاح : « نسب از دوسو دارد این نیك پی .

(1)     سه تاریخ تولد متفاوت برای ایشان ذكرشده اشست ؛ كه گویا به دلایل سیاسی و مواجهه با خدمت سربازی چنین غلط اندازیی رسم بوده است .

(2)     شخص ایشان از این موضوع اظهار بی اطلاعی كرده میرزا را اصولا" لقب خود می دانستند و در شناسنامه دوم نام خود را فقط جواد ذكر كرده اند .

بنا به سلسله نسب : میرزا جواد بن حاج میرزا علی بن آقا میرزا محمد جعفر ( حجت الاسلام و المسلمین ) بن آیت الله آقا میرزا محمد باقر ( ادیب و مؤلف جامع الشواهد ) بن آیت الله العظمی حاج میرزا علیرضا ( صاحب مكارم ) بن حاج محمد ابراهیم ( روحانی و شریف یزد ؟ ) بن حاج عزیز( روحانی ، چیت ساز ، تاجر و ملٌاك )كه برخی وی را پسر ملا" قاسم بن ملٌا حسین بن ابوالعلاء ( دارای مقبره ای روبروی كاروانسرای پسته یزد ) گفته اند . اما احتمالا" اجداد مادری حاج عزیز بوده وی ازطرف پدری فرزند حاج محمد چیت ساز اصفهانی از عموزادگان صاحب جواهر یا به احتمال بیشتر از شریفان یزد است كه در دوره حكومت صفویان به اصفهان مهاجرت كرده پس از اضمحلال صفویان به یزد عودت نموده اند .  

نظرات() 

آبروی هركسی آبروی شهر اوست

چهارشنبه 19 آبان 1389

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:خاطرات و تاریخ شفاهی با مدد از تاریخ كتبی، 

آبروی هركسی آبروی شهر اوست .

آبروی شهر ما آبروی كل ما است

از دلایل چاقی و لاغری !

راستش را بخواهید درست به یاد نمی آورم ، و این نقل مطلب بنده به قول بعضی « نصفه - نیمه » است ؛ اما به گمانم كه شهر یزد پنجاه سال قبل از این فقط یك عبا فروشی داشت كه آقا سید علی عبافروش و آقای بوشهری ، كه اهل منبر هم بودند ، در آن مغازه شریك بودند و رفته بودم آنجا برای گرفتن عبای ابوی كه آقای بوشهری گفتند ( كف مغازه كه مفروش بود ) بنشین ! تا پیدا كنم ؛ و مشغول گفتگو با روحانی دیگری ، كه باز بگمانم آقای نحوی از استادان حوزه علمیه ، بودند ، و می گفتند : وقتی می آیند به آدم می گویند كه پسرت (1) فلان كار خوبی كرده است یك پرده گوشت روی تن آدم می رود و وقتی می آیند گله می كنند كه فلان كاری كرده است گوشت بدن آدم آب می شود .

اخویی در یزد داشتم كه هركس به من می رسید می گفت آدم خوبی است و در نتیجه هم وزنم بالا می رفت و هم روحیه ام . خدا همه شان را رحمت كند .

قبلا" نوشته ام كه از محله قدیمی ما ، یعنی مصلی ، دختری منحرف شد و نه تنها هركس آن موضوع را به ما یاد آوری می كرد ، بلكه خودمان هم هروقت یادمان می آمد ناراحت می شدیم ؛ با خود می گفتیم به ما چه مربوط ؟ اما اگر به ما مربوط نمی شد چرا ناراحت می شدیم ؟.

سالها قبل مهندسی از فامیل دور ما چیزی اختراع كرده بود كه در یك نشریه علمی خارجی منعكس شده بود و ما برای خودمان پز می دادیم ... مگر چقدر  به ما مربوط بود ؟

وقتی تاریخ یزد را می خواندم كه عضد الملك ، سیاستمدار و مدیر یزدی دوره مغول ، مردی نا درست و لئیم بوده است مو برتنم راست می شد و...

آیا اگر همعصر عضد الملك بودم مانع خلافكاریهایش می شدم ؟

اگر بگویم به من چه مربوط ؟ انسان و از جنس بنی آدم و همشهری و به اصطلاح شهروند نیستم ! و اگر بخواهم واقعا" وارد میدان ممانعت شوم ممكن است زیر سلطه خود و گروه و باندی كه جزء آن است خرد و خاكشیر شوم . پس این سؤال مطرح است : آیا می توانم مانع شوم ؟. اگر بتوانم ، یا تا آنجا كه می توانم ، وظیفه ی من است .

آبروی اجتماعی مستلزم كنترل اجتماعی است و آبروی یك شهر مستلزم مداخله حتی الامكان فرد فرد اعضاء جامعه شهری در « رفتار اجتماعی بزرگترین مسؤولان كشوری همشهری » تا كوچكترین مسؤولان شهری و روستائی ...

در اینجا هم می توان گفت : بنی آدم اعضای یك پیكرند ...   و چو عضوی به درد آورد روزگار ...   باید این عضو را چون دندانی كه دردش انسان را عذاب می دهد ، كشید ! تا دردش را نكشید ! .

من یكی از این دندان ها را می شناسم ! معرفی كنم ؟

---------------------------------------------------------------------------------

(1) واضح است كه « پسر نوعی » و نه پسر شخص ایشان .

نظرات() 

كیفیت « ساخته » و « كیفیت سازنده » و كیفیت دانشجو و كیفیت استاد

سه شنبه 18 آبان 1389

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:خاطرات و تاریخ شفاهی با مدد از تاریخ كتبی، 

كیفیت  كالای تولیدی و كیفیت سازنده آن

 تابعی است از

كیفیت دانشجوی استاد ایكس !

در یكی از یادداشت های اخیر ، از مرحوم مرآت ، مدیر اسبق دبستان چهار منار ( و بعدا" حكمت ، و شاه ولی ؟ ) نام بردم . سال 1336 یكبار به جای رضوی كه معلم كلاس ما ، یعنی كلاس ششم ، بود به كلاس ما آمد و زنگ انشاء بود و مدرس زاده ( و حال دكتر محمد مدرس زاده استاد مبرز دانشگاه شریف تهران ) و بهروز احسانی ( ایشان نیز از اساتید ) كه ته كلاس در جوار یكدیگر می نشستیم انشاء هایمان را خواندیم و پسندید و...

یك روز مرا به دفتر خواند و گفت آیت اللهی ، این هفته هم قرار است زنگ انشاء من به كلاس شما بیایم .تو یكنفر چون انشائت از همه بهتر است باید در باره « فرق هیزم و طلا » بنویسی ! ...  دو شب تمام به این در و آن در زدم و نتوانستم حتی پنج سطر بنویسم ! روز سوم رفتم به سراغش كه : آقا تو را به خدا به ما رحم كنید ! این دیگر چه موضوعی است ؟! .

گفت من در یك جمله به تو می گویم ؛ هیزم از بس فراوان است ارزان و گاه بی قیمت است و طلاچون كم است ، گران و عزیز ! هرروز می روی با بچه هائی فوتبال و والیبال بازی می كنی كه بی ارزش اند و هیچ وقت و هیچ گاه به هیچ جائی نمی رسند . اكثرا" هم نفر آخر كلاس هستی ، چرا مثل مدرس زاده و احسانی درس نمیخوانی ؟ ( در بسیاری از كلاس ها در بسیاری از دبستان های یزد رسم بود كه كلاس دارای دفتری باشد كه هر معلم نمرات هریك از دانش آموزان را در آن ، در ستون درس مربوط به خود ، ثبت كند و آخر هفته معدل گیری كند و نام دانش آموزان كلاس را به ترتیب بالا تر بودن معدلشان از بالا تا پائین بنویسد كه تقریبا" در تمام هفته ها نام بنده در آخر دفتر قرار می گرفت و نام مدرس زاده كه كنار من می نشست در مقام اول و نام احسانی كه آنطرفش می نشست در مقام دوم )استعداد تو از هیچ یك از این دو نفر كم تر نیست ...می خواهی هیزم شوی یا طلا ؟.

نفسی به راحتی كشیدم و از دفتر بیرون آمدم ! .

مهرماه 1344 دانشجو شده بودم و در خیابان سلسبیل تهران ، كوچه اعتبار زاده می نشستم .یك روز قبل از رفتن به دانشگاه ، به خواربار فروشی نبش كوچه و خیابان رفتم كه آن روزها مثل این روزها بسیاری از خواربارفروشی ها مغازه نبش كوچه در خیابان را می گرفتند و برخلاف این روزها شیر پاستوریزه را در شیشه می فروختند و از جمله صبحانه های مشهور بیرونی « یك شیر كوچك با یك كیك كه تقریبا" سه - چهار برابر كیك یزدی حجم داشت » ، بود  . خواربارفروشی ها ساندویچ كره و مربا هم می دادند و آن روز در خانه ما كره نبود و بنده هم عاشق كره و رفتم به سراغ ساندویچ كره مربا در مغازه نبش كوچه ، و ساندویچ پیچیده شد و همین كه آمدم پولش رابدهم دیدم ، ای دل غافل ، پول با خودم ندارم .

با عذر خواهی گفتم : ببخشید ، پلاك چهل و سه می نشینیم ، كمی دانشگاهم دیر شده بود دستپاچه شدم ، الآن می روم پول را می آورم ؛ و خواربار فروش كه متوجه شد دانشجو هستم قسم خورد كه اگر الآن بروی پول بیاوری ازت نمی گیرم ، شما دانشجوهستید ، آینده مملكت هستید و قابل احترام .  از زنان همسایه هم یكنفر حساب كرد كه وی پول را از او هم نگرفت و... كه بنده دانشجو هستم و لابد نخبه و سبب افتخار و معتبر ! .

به یاد مرحوم مرآت افتادم و با خود گفتم : عجب ! بالاخره بنده طلا شدم  ! آن روز 1344 بود ... امٌآ امروز كه 1389 باشد چه ؟

امروز دانشجو فراوان است ... و حالا ازبین دانشجویان باید طلا شد ! .

موقعی كه دانشجو بودم آرزویم این بود كه استاد دانشگاه شوم . بیست و پنج یا بیست و شش ساله بودم كه در تهران مدرس دانشگاه شدم و پس از آن در حالتی نیمه فرار از كشور در سال 1356 به فرانسه رفتم و از زور بیكاری ؟! در آنجا به ادامه تحصیل ، و انقلاب شد و برای عضویت در هیئت علمی آموزشی دانشگاه به ایران دعوت شدم و می خواستم عضو هیئت علمی دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران باشم كه عضویت هیئت علمی دانشكده های ایكس و ایگرگ دانشگاه شهید بهشتی را به اینجانب پیشنهاد كردند كه به دلایلی كه بعدا" خواهم نوشت اصولا" تدریس در دانشگاه را رها كردم ...

چه دلایلی ؟ - دانشجویان زیادی را دیدم كه حتی به ساده ترین زبان هم درس را متوجه نشده بودند و با معدلی در حدود ده و یازده به دانشگاه راه یافته بودند و مدرسینی كه گویا در واقع دبیر دبیرستان بودند و .....

سالها بعد ، سال 1374 ، بازهم چیزی نمانده بود كه عضو هیئت علمی دانشگاهی در تهران ( علامه طباطبائی ) شوم كه در آخرین لحظات بازگشت به آن شغل ، منصرف شدم ؛ و یك روز دونفر ازاستادان همان دانشگاه به سازمان ما نزد بنده آمدند كه نمی شود دست ما را هم اینجا بند كنی ؟! .

امروز استاد دانشگاه فراوان است ... و شاید كمتر كشوری مثل ما این تعداد استاد دانشگاه !!! دارد .... و حالا از بین استاد ها باید طلا شد .

كدام دانشجو ؟ كدام استاد ؟ كیفیت بالاتر است از كمیٌت ! ، كیفیتی كه از آنجا است كه تا پائین ترین رده های جامعه سرایت می كند و در هریك از كالاها و خدمات رسوخ ! . بیائید هرچه فریاد داریم بر سر مسئله كیفیت بكشیم .  

نظرات() 

سنٌت شكن (6) سد شكن!

جمعه 14 آبان 1389

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:خاطرات و تاریخ شفاهی با مدد از تاریخ كتبی، 

شیخ علی آیت اللهی

سنٌت شكن ، سد شكن!

روزهای آخر سال تحصیلی 1343 - 1344 بود ، دقیقا" 14 روز مانده بود به امتحانات نهائی ( كتبی ) . شیخ علی آیت اللهی در حیاط دبیرستان به بنده رسید و گفت : علیرضا ! تو آنطور كه باید و شاید درس نمی خوانی ! هیچوقت هیچ گلی نمی شوی ! گمان كنم كه مردودی در انتظارت باشد ؛ گله نكن كه چرا به آمیرزا جواد می گویم ...والدین چند نفر از همپالكی هایت را هم در جریان گذاشته ام ؛ هیچ نگفتم و به حالت قهر از وی دورشدم ؛ عسكری كامران آمد پرسید چه گفت ؟ موضوع را كه گفتم ، گفت اما به من ، به خود من گفت... بیش از همه از روش اخطارش ناراحت شدم .

سرلج افتادم . انگار ما مردم غالبا" باید یا مجبور باشیم ، یا زور بالای سرمان باشد یا سرلج بیفتیم كه یك كاری را درست و حسابی انجام بدهیم . حافظه ام عالی بود ؛ طی 12 روز آنقدر خواندم كه به اصطلاح یكضرب و آنهم با معدلی خوب قبول شدم ؛ با دودهم یا سه دهم بیشتر می توانستم نفر اول یزد باشم .

.... و در كنكور دانشگاه مشهد در رشته مطلوبم نفر ششم شدم !!! ، و نهایتا" هم با وجود سرما خوردگی شدیدی  كه قبل از كنكور گریبانم را گرفت در كنكور دانشگاه تهران هم پذیرفته شدم !!! باور نكردنی ...

موقع اعلان نتیجه كنكور، در تهران بودم ، منتظران كه نفر اول یزد شده بود برای كنكور نیامده بود ؛ علی منتظری دركنكور مرتبه ای بالاتر از من ، و عباس زامیاد مرتبه ای اندكی پائین تر از من آورده بودند . تلفنی با یزد صحبت كردم ، می گفتند شیخ علی بقدری از قبول شدنت خوشحال شده است كه باوركردنی نیست ، می خواهد تو را ببیند و تبریك بگوید.

در بازگشت به یزد به دبیرستان رفتم ، مرا كه دید فوق العاده خوشحال شد ؛ نمی خواهم بگویم كه چیزی نمانده بود بغض گلویش را بگیرد یا اشكش سرازیر شود ؛ گفت تلفن زدم نبودی ؛ به خانه علی منتظری هم تلفن زدم و به او هم تبریك گفتم ؛ عباس زامیاد هم كه خانه شان تلفن ندارد . مبارك باشد . خیلی خوشحالم كردید ، درم آوردید ، یزد را سربلند كردید . چند نفر از پارسالی ها هم قبول شده اند . دیگر مهم شده اند و پیش ما نمی آیند هركدام را كه دیدی از قول من هم سلام برسان و تبریك بگو ! باورم نمی شد كه دارد به ما سه نفر كه آن سال شاگردش بوده ایم كه هیچ ، به همه (1) اینطور تبریك می گوید و تا به این حد خوشحال است ! این نیز شاید خود به نوعی سنٌت شكنی بود(2)

عجیب و غریب روی پیشرفت و سربلندی یزد تاكید داشت ؛ و حالا حس می كرد در قبولی ما سه نفر در كنكور سال 1344 نقشی داشته است ، كه مسلما" داشت ! بی چون و چرا داشت. سال قبلش هیچ یزدیی قبول نشده بود (3) و حال سدٌی شكسته شده بود كه در شكستنش نقش داشت . روشش خیلی خیلی كم تر از نتیجه ای عالی كه گرفته بود اهمیت داشت ؛ نتیجه ای برای ما ، برای فرهنگ یزد و برای یزد ...

جامعه معلمان یزد را ( كه بسیاری از آنان مقام و منزلتی فراتر از بعضی از به اصطلاح استادان دانشگاه ها دارند ) پاس بداریم ؛ و از گفتن حق درباره آنان دریغ نكنیم ؛ به آنان دروغ نبندیم و تهمت نزنیم ؛ علیه شان توطئه نكنیم و گفتارها و كردارهایشان را تحریف نكنیم و وارونه جلوه ندهیم ، و به ویژه نمك نشناسی نكنیم كه هستند شمس الدین حافظ هائی كه بسرایند « كای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما » . معلمی در دوره متوسطه سخت است ؛ بسیار سخت است ...

تخصص و حرفه اصلی من از سی و دو - سی و سه سال پیش به اینطرف آمایش سرزمین ، اقتصاد اجتماعی ، پژوهشهای بازرگانی و تحلیل سیستم ها ؛ و طبیعتا" برنامه ریزی و تدوین استراتژی است . مردم شناسی عشق من است . اما اگر درباره ادبیات می نویسم آن رامدیون شیخ علی آیت اللهی ها ، كیانی ها ، ابرقوئی ها ، مرشدیان ها و امثال آنان هستم . « حقیقت » غیر از « سیاست » است و به زبانی صریح تر حقیقت با سیاست فرق می كند .

در شهرهای دیگر و در ارتباط با آموزش و پرورش شهرهای دیگر ایران نیز بوده ام ، اما به ندرت مدیران پاك و دلسوز و وطن پرستی چون مرآت ها - علائی ها - پرورش ها - ناصر مهریزی ها - طباطبائی ها - و همین شیخ علی ها دیده ام . انصاف ! .

این یادداشت های ناقابلی كه می نویسم ، حتی اگر به صورتی جزئی می پسندید ، مدیون زحمات آنها است ؛ هدیه به روان پاك آنها است ؛ و همانطور كه قبلا" هم نوشتم از آنجمله شیخ علی آیت اللهی ؛ یكی از كسانی كه از مهم ترین نقش ها را در موفقیت های تحصیلی من و امثال من ایفاء كرده است . خدایش رحمت كند كه زمانی با ما مربوط بود كه نوجوان و جوان بودیم و كم تر می فهمیدیم . اما حالا وظیفه ما است كه بگوئیم : سپاس ! سپاس ! روحت شاد ! .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

(1) ازقبولشدگان آن دوره حسین سلیمانی و ملك مسعود ملك و... هم هستند . عبدالعظیم پویا هم معلم بود كه با ما امتحان داده بود و قبول شده بود . فراهت - خرازی - قدمی - مسلمان و... هم بودند كه از معلمان و مسن تر از ما بودند . امیر هوشنگ خان انوریزاده هم بود كه دیپلم ریاضی داشت و چون بنده و پویا و ملك ؛ علوم اجتماعی قبول شده بود.....

(2) پنج - شش سال بعد كه موضوع تبریك گفتن را برای همشهریی كه بعدا" دكتر رضائی شد تعریف كردم گفت بابا ایوالله ! ما كه وقتی قبول شدنمان را به م ( مدیر یكی از بررگترین دبیرستان های شهر ) خبر دادیم حتی یك تبریك خشك و خالی هم به ما نگفت !

(3) سال قبل از ما هیچ كس قبول نشده بود اما دوسال قبل از ما بگمانم فقط جلال فائد قبول شده بود .  

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران )

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :