تبلیغات
Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran - مطالب لباس
Ethnologie de l’Iran شناخت مردم ایران ( شما ) Anthropology of iran * (SHEMA) Shenakht mardom iran
هرگونه استفاده از نوشته های این وب بدون اجازه کتبی نویسنده اکیدا" ممنوع است
علیرضاآیت اللهی از1341 فولکلوریست،1345محقق دانشگاه تهران و همکار«فرهنگ مردم» ، 1351 نخستین کارشناس مردمشناسی دانشگاهها،1354 مدرس مردمشناسی دانشکاه ابوریحان و با تحصیلات دکتری مردم شناسی در فرانسه در 1365 ،استاد مردم شناسی دانشگاه شهید بهشتی بوده است

مراسم جشن مولودی حضرت فاطمه (ع)

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:كلٌیات.سایت.نویسنده، جشن ها.نوروز.و...، مراسم مذهبی، لباس، 

میلاد كوثر - طرح :محسن نظری

گاهی فكر می كنم كه خواب می دیده ام و به هیچ وجه نمی تواند حقیقت داشته باشد . اگر حقیقت داشته است كمتر از هفت سال داشته ام و مربوط به حدود شصت سال قبل می شود .

در آن دوره زن ها به عزاداری حضرت فاطمه اهمیٌت هائی می دادند كه با امروز خیلی تفاوت داشت . مثلا" در ایٌام فاطمیٌه :

 به بچٌه های یتیم بیشتر رسیدگی می كردند.

به امامزاده های زن بیشتر توجٌه می كردند

.......

آرایش نمی كردند تا شب میلاد حضرت فاطمه زهراء (ع)

این آرایش راهم به حساب شركت در جشن میلاد آن بانوی دوعالم ، یعنی « مولودی حضرت فاطمه (ع) »می گذاشتند؛ و ازعزا در آمده وارد عید می شدند .

برخی از اعیان شهر روز میلاد جشن مولودی می گرفتند ، و این جشن تقریبا" اختصاص به طبقات ثروتمند تر شهرداشت .

زنان كه آرایش ( حفه ) كرده بودند بهترین لباس خود را كه به آن « پیرهن عروسی » یا « پیرهن پلوخوری » هم می گفتند می پوشیدند و واردمیهمانی كه مثلا" از ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر شروع می شد می شدند . طبق معمول اطراف یك اتاق بزرگ می نشستند و مورد پذیرائی قرار می گرفتند .

مشخصٌه این پذیرائی « آجیل مشكل گشا » بود كه موقع خوردن باید خطاب به بانی – صاحبخانه بگویند : خدا مشكلت را بگشاید .مقداری از آن را هم می توانستند محض تبرٌك و تیمٌن به خانه ببرند ، كه بلااستثناء همه این كار را می كردند .

البتٌه گاه می گفتند كه صاحبخانه نذر كرده است و پس از برآورده شدن حاجتش این جشن را به راه انداخته است . با این وجود عبارت « خدا مشكلت را بگشاید » رایج بود . و بیش از هر چیز همین آجیل مصرف می شد ؛ كه اساس آن بر نخودچی – كشمش و نقل بود .

از ابتدای مجلس كه گاه تا پنج – شش – هفت ساعت طول می كشید دایره می زدند .گاه مولودی خوان كه یك زن بود می خواند و گاه زن ها با او دم می گرفتند یا كف می زدند ؛ مجلسی بسیار بسیار شاد بود . مجلس كه خیلی گرم می شد چند نفر از زنان هم تك به تك به میدان آمده می رقصیدند . بگمانم همیشه افتتاح رقص با خود مولودی خوان بوده است .

بازهم به گمانم شاد ترین شب زنان ، و شاید حتی شادتر از شب عروسی این و آن ، شب مولودی حضرت فاطمه (ع) بود كه مثلا" اگر كسی در فلان عروسی هرچه هم اصرار می كردند نمی رقصید ، در شب مولودی « به خاطر ثوابش » می رقصید .    

نظرات() 

سوته كنی و شایعه پردازی در اطراف كویر مركزی ایران

سه شنبه 22 فروردین 1391

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:اقتصاد.بازرگانی.بیمه، لباس، خوراكیها و تغذیه، 

 

سوته كنی و

شایعه   

 

برگردیم به سال 1331 . گاهی از روزها با پدرم از كوچه و لرد گودال مصلی (1) به طرف مركز و شرق شهر یزد می رفتیم كه ابتدای كوچه میرقطب ، سر سه كوچه گدائی می نشست و اكثرا" هركس را می دید می گفت سه روز است كه غذا نخورده ام ! امٌا اگر كسی پاره ای نان ، حتی نان كاملا" تازه كه از مغازه نانوائی مقابلش ( مغازه سیٌد آقا سجٌادی ) خریده بود ، به وی می داد قبول نمی كرد و فقط پول نقد می خواست ! و به پدرم اعتراض می كرد كه چرا فقط ده شاهی به او می دهد و پول سفید ( یك قران – دو ریال – و... ) نمی دهد . پدرم می گفت هم سوته می كند ؛ هم انگار طلبكار است ! . ولی به هرحال هرچند روز یك ده شاهی به وی می داد .

گدائی بود كه هر یكشنبه كوبه های در خانه های محلٌه ما را به صدا در می آوردو همین كه پاسخی می شنید می گفت : « یكشنبه ای » هستم ؛ یعنی فقط هر یكشنبه یك بار می آیم ؛ و فغان از نداری و گرسنگی و این كه لااقل این هفته ای یك بار كه می آیم پولی به من بدهید . نان را كه نمیتوانم یك هفته نگهدارم . بعد متوجٌه شدیم كه شهر را به هفت بخش تقسیم كرده بود و هرروزی به یك بخش آن می رفت و دوشنبه ای وسه شنبه ای و...و... می شد تا این كه گفتند فوت كرده است و اتاقی تا نیمه اسكناس از خود به جا گذاشته است .

گدای دیگری كه از جماعت بانوان بود و مثل سه چهار گدای دیگر هتل ؟! محلٌ اقامتش « كاروانسرای محلٌه گودال مصلی » بود چون یك زن بود هرگاه در خانه ی ما را باز می دید وارد خانه و حتی وارد اتاق نشیمن ما می شد و به باز با ادعای این كه چند روز است لقمه ای به لبش نرسیده است ادعا می كرد كه برای لباس هفت بچٌه اش پول هم لازم دارد ! و چون خانه ما نخستین خانه ای است كه صبح برای گدائی به آن می آید باید حتما" حتما" یك « سرچراغی » خوب به وی بدهیم . والٌا كار و كاسبی آنروزش خوب نمی چرخد ! . سخویدی بود و می گفتند گدائی در شهر یزد در تخصص و انحصار سخویدی ها است ... تا اینكه یك روز من و یكی از دوستانم كه برای یافتن یك كارگر ساعتمزد به كاروانسرا رفته بودیم متوجٌه شدیم كه گونی های چندی از بهترین بادام كاغذی را از املاكش آورده اند و دالاندار كاروانسرا را یك حق العمل از قبل داده است كه بدون افشائ صاحب اصلی بادام ها آنها را به بهترین قیمت برایش بفروشد . والله اعلم !

زنی بود بنام خدیجه  ملقٌب به « كاكا » كه لااقل من شغلی از او نمی شناختم . امٌا به یاد ندارم دست جلوی كسی دراز كرده باشد و با این وجود دائما" از زندگی خود شكوه و شكایت داشت . یكی از شكوه هایش این بود كه گربه هایش ، كه مردم می گفتند چهل تا بودند ، و من می دانم كه در حوالی سال 1335 تا 1340 بیش از 16 تا نبودند ، غالبا" گرسنه میمانند و مجبور است به آنها فقط آشغال گوشت ( به یزدی : تولا ) بدهد ؛ و مدٌت ها است كه نتوانسته است برایشان حتی كمی گوشت بز بخرد ! كسانی كه نوع لباس و سر و وضع آن زن را دیده اند بیشتر درك می كنند كه من از چه نوع شكوه ای می نویسم .

بقیه این خاطرات را دفعه بعد برایتان خواهم نوشت انشاء الله  . امٌا لازم است در باره معنی سوته كنی همین جا توضیحی بدهم . سوته به معنی ناراحت شده و آزار دیده است ؛ و سوته كنی هم شاید به معنی نقل خاطرات و سرگذشت دردناك یك نفر . امٌا در عمل در برخی از شهرهای اطراف كویر مركزی ایران ، كه ظاهرا" اكثر مردمان آنجا اهل سوته كنی هستند ؟! ، سوته كنی را به شكوه ای در باره ناداری می گویند كه حقیقت نداشته باشد : دارائی كه به دروغ از ناداری خود به شكوه می پردازد .  

 

نظرات() 

نوروز ا330 - 1335 در یزد و لباس كودكان

شنبه 27 اسفند 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:جشن ها.نوروز.و...، لباس، 

لباس كودكان و نوروز

« نوروز » برای همه نبود ؛ برای بعضی ها بود و برای بعضی ها نبود . « روز » نبود كه برای همه باشد ، « شب » نبود كه برای همه باشد . جزء طبیعت نبود ؛ جزء نجوم بود و آنهم ساختگی . یك روزی را ملٌت تعیین كره بود برای نوروز : قراردادی . یك « جشن » سالانه برای ایرانیان تعیین شده بود كه « همه » شاد باشند ؛ نه « عید » كه برخی شاد باشند و برخی ؟ نه ! . كسی چه می داند ، بعضی نوروزها برای برخی « سیاهروز » بود و هنوز هم هست ! .

« جشن ملٌی » در زمان پادشاهی جمشید و تا چندی بعد از آن لابد بسیار بهتر از امروز و به خصوص دیروز بوده است . كدام دیروز ؟ . من وقتی را به یاد می آورم كه می گفتند « عید »، مثلا" همان حوالی سال 1330 ؛ « نوروز پیش از نفت » .

« مادر » در تكاپو می افتاد كه خانه را سراسر تمیز كند ، فرشها را بشوید . لباسهایمان را بدوزد ، شیرینی بپزد ، تدارك ناهار و شام نوروز را ببیند ، و نوروز را شاید خسته تر از همه روز ؛ گرچه به اصطلاح خم به ابرو نمی آورد و خنده برلبانش بود و چهره ای شاد كه بازهم به اصطلاح « عیش ما را منغٌص نكند » ...

« پدر » در اندیشه این كه چگونه هزینه ی چند برابر ، و گاه چندین برابر ، را بر دوش بكشد ؛ برنج را از كجا بخرد ، آجیل را از كجا ، از كدام شیرینی امسال استفاده كند بهتر است ؟‌... تا خرید رنگ برای رنگ كردن تخم مرغ ... و به خصوص كدام خیٌاطی كت و شلوار « پسر بچٌه » هایش را بدوزد كه به قول خود عمل كند و آن را قبل از عید بدهد ( كه گفته اند : « لباس بعد از عید برای گل منار خوب است » ! ) و دل نازك تر از برگ گل بچٌه ها را روز نوروز ، كه باید شاد باشد ، كباب نكند ؟ ...

این لباس برای بچٌه خیلی مهم بود ، و شاید از هر چیز در طول سال مهم تر ، و شاید از عیدی گرفتن هم مهم تر ...

محلٌه یك كانون گرم اجتماعی بود ، و روابطی غالبا" خواهرانه و برادرانه ؛ و بنابر این بچٌه ها هم بایكدیگر تقریبا" مثل پسر عمو – دختر عمو بودند ... عجب تعصٌبی وجود داشت نسبت به « بچٌه محلٌه » در برابر دیگران ...

یك روز نوروز « صبح علی الطلوع » یكی كوبه ی خانه ما را زد . رفتیم در را باز كردیم . كسی نبود ! . یك ساعت بعد این بار حلقه خانه را زدند . حلقه را زن ها می زدند . حتما" یك زن یا دختر آمده بود و رسم این بود كه یك زن یا دختر برای باز كردن در برود و یا یك پسر بچٌه نابالغ ! . رفتم در را باز كردم . دختر دوازده – سیزده ساله همسایه بود كه قبل از خانه ما حلقه ی چند خانه دیگر را هم زده بود ؛ و غیر از یكی ، همه بچٌه ها بیرون آمده بودند و به همه می گفت بچٌه ها بیائید بیرون ! نوروز است ! . مادرش آمد با اخم و تخم شدید او را با خود برد در حالی كه می گفت : چندبار بهت بگویم ؟!! تو دیگر بزرگ شده ای نباید به كوچه بیایی ، نباید با پسر بچٌه ها حرف بزنی ...

ما بچٌه ها همه ریختیم توی كوچه و دلشاد كه نو روز است ! .گاهی عیدی هایمان را به هم نشان می دادیم ... و به رخ یكدیگر می كشیدیم ؛ و بیشتر لباسهایمان را . انگار مانكن نمایشگاه مد ایو سن لوران در پاریس شده باشیم! عجب پزی به یكدیگر می دادیم ، چه فیس و افاده ای ... 

 

 

 

عكس ، تزئینی است

نظرات() 

لباس بچٌه یا سیسمونی در یزد حوالی 1330 - 1335

شنبه 29 بهمن 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:اقتصاد.بازرگانی.بیمه، شعائر زندگی:تولد.ازدواج ..، لباس، 

اصل و اساس یادداشت های این وب در این هفته به دهه ی 1330 برمی گردد كه حال پس از گذشت قریب به شصت – هفتادسال از آن زمان حتی به پرحافظه ترین افراد جهان هم نمی توان در شرح دقیق و بی كم و كاست خاطرات خود اعتماد كرد .

امٌا در مردم شناسی ایران ، یا در واقع تاریخ تحوٌل فرهنگی این كشور موضوع فرق می كند : حافظه های دیگری نیز ( انشاء الله ! ) به كمك می شتابند ؛ و مثلا" متفق القول می شوند كه چه لفظ « سیسمونی » و چه مغازه های سیسمونی هیچگاه در شهر یزد وجود نداشته اند ؛ و مجموعا" آنچه كه امروز سیسمونی خوانده می شود « لباس بچٌه » خوانده می شده است .

« لباس بچٌه » ( سیسمونی )

تهیٌه لباس اوٌلین بچٌه قاعدتا" بر عهده خانواده عروس بود ؛ و معمولا" آن را در نزدیكی های زایمان به منزل عروس می بردند . امٌا موردی سراغ دارم كه با جهیزیٌه عروس به منزل داماد برده شده بود و از آن زمان مهیٌا .

از همین جا باید یاد آوری كرد كه چند و چون سیسمونی بین خانواده های فقیر ، متوسط و ثروتمند یزد قاعدتا" بنا بر تمكن مالی آنان فرق می كرد ؛ و فرضا" ممكن بود سیسمونی نزد خانواده ای فقیر به دو دست لباس بچٌه و یك قنداق ختم شود و نزد خانواده ای ثروتمند چنان طول و تفصیل داشته باشد كه برای بردن آن به خانه داماد مراسمی شبیه مراسم خوانچه كشانی یا جهیز كشانی ، البتٌه در حجمی بسیار محدود تر ، برپا شود .

اینجا است كه اكثر قریب به اتفاق مردمنگاران ایرانی اشتباه می كنند ، و معمولا" به دنبال كامل ترین و بهترین نوع سیسمونی می روند؛ تا آن را توصیف كنند ، احیانا" در موزه مردم شناسی قرار دهند و مورد توجٌه و تحسین قرار گیرند . یعنی در عمل به سیسمونیی می پردازند كه فقط در بضاعتت مثلا" پنج در صد از خانواده ها بوده و هست ؛ و شامل اكثریٌت مردم و بنابراین مفهوم حقیقی مردم شناسی نمی شود .

« لباس بچٌه » معمولا" از چند قسمت اساسی تشكیل می شد :

-         لباس به مفهوم خاصٌ كلمه

-         قنداق

-         لحاف – تشك و نعنی یا گهواره

-         ابزار آلاتی مثل شیر دوش و دارو دان

-         غذاهایی اوٌلیه چون تربت حضرت سیٌد الشهداء ، قند سائیده شده ، نبات سائیده شده ، و...

-         داروهایی نظیر شاطرٌه ، خاكشیر ، سفیداب پنبه رو ، و...

-         گاه حتی حلقه ی گوش كه اگر دختر بود

از خلال این چنین موضوعاتی است كه می توان به رفتار سنٌتی اقتصادی مردم یزد پی برد : قطره – قطره سیل گردد .... امروز شاید كمتر كسی باور كند كه وقتی دختر بچٌه ای هنوز دو – سه سال بیشتر نداشت مادرش به فكر تهیٌه سیسمونی برای بچٌه وی بود ؛ و هرچیز مناسب و لازمی را ذخیره می كرد ( به اصطلا ح یزدی : كنار می گذاشت ) تا به موقع خود در تهیٌه تمام سیسمونی به صورت یكجا دچار مشكل نشود ؛مگر این كه مجبور می شد برخی یا تمام اقلام به كنار نهاده را برای فرزندان بعدی خود به كاربرد و در هرحال این روحیٌه پیش بینی و ذخیره سازی همیشه نزد مادران یزدی وجود داشت و لابد هنوز هم وجود دارد .

دوٌمین موضوع انجام هركاری به موقع و حتی قبل از موقع خود ( به یزدی : سر صبر ) بود كه ممكن بود تهیٌه برخی از اقلام سیسمونی از چهار – پنج ماه قبل از تاریخ احتمالی زایمان تهیٌه شود ؛ و حتی بنا به همان روحیٌه پیش بینی و احتیاط ، در هفت ماهگی حاملگی آماده باشد كه مبادا بچٌه هفت ماهه به دنیا بیاید ...

این است كه تهیٌه لباس بچٌه از ماهها قبل توسط خانواده عروس شروع می شد به خصوص كه تهیٌه لباس یا لحاف و... كه اكثرا" دوخت و دوز آنها توسط خود خانواده عروس صورت می گرفت زمان بر بود . یا باز مسائل آینده نگری و پیشگیری و احتیاط پیش می آمد كه مبادا اگر بخواهند در فاصله فقط یك ماه مانده به زایمان به دوخت لباس بچٌه بپردازند پارچه ململ خوب برای پیراهنش ، یا آنقره خوب برای شنلش ، در بازار یافت نشود ، و...   

نظرات() 

سوخت ها ... (4) خاكه زغال در ایران 1345

یکشنبه 16 بهمن 1390

نویسنده: Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران ) | طبقه بندی:معماری . هنرها، محصولات كشاورزی .، لباس، 

منقل

آتش خاكه زغال  بیشتر برای منقل كرسی

بسیاری از فعالیٌت های زندگی روزمرٌه ما ساده است ، و همه كس كم و بیش از آن خبر دارد ؛ امٌا اوٌلا" این « اطلاعات جسته و گریخته »  به قول فلاسفه چیزی جز یك   « معرفت سطحی » نسبت به یك پدیده نیستند ؛ ثانیا"  با تغییر سبك زندگی ، غالبا" تضعیف شده از بین می روند .

خاكه زغال چگونه تولید می شود ؟ همه می دانند ! و در عین حال بگمانم تا به امروز هنوز هم آنچنان كه باید و شاید مورد توصیف و مردم نگاری قرار نگرفته باشد .

ظاهرا" خاكه زغال پس از تهیٌه زغال و برداشت آن از محل تهیٌه ، باقی می ماند كه چون بر زمینی خاكی قرار دارد با خاك آن زمین می آمیزد ( كه باز این آمیزش در فروش وزنی خاكه زغال به نفع فروشنده است ، و چه بسا مقداری نیز خود بر آن بیفزاید ؟ ) و عدم خلوص آن یك مسئله است .

مسئله دیگر این است كه هنگام نگهداری و به اصطلاح انبار كردن نیز ممكن است با خاك ، فضله سگ ، فضله گربه ، برخی از حشرات خاكی ، و امثال آنها مخلوط شده بازهم كیفیٌت خود را از دست بدهد .

بنابر این در بسیاری از شهرها و روستاهای ایران ، خاكه زغال را پس از خرید در پاییز :

-         الك می كردند ؛ یا

-         می شستند

الك كردن خاكه زغال ر ا فقط یكی – دوبار در شهر یزد دیده ام و آنهم مواقعی بوده است كه مصرف كننده بلافاصله پس از دسترسی به آن می خواسته است مورد استفاده قرار دهد . یكی از این مصرف كنندگان آن را در « موبیز » الك كرد و بخش الك شده یا الكی را كه باز خاكه زغالی مخلوط با خاك بود در ته اجاق مورد استفاده قرارداد .

برای آنكه خاكه زغال دوباره با خاك مخلوط نشود آن را در « دولابی » یی كه كف آن را ساروج ( به یزدی : لونه ) یا با آجر ختایی فرش كرده بودند نگهمیداشتند . امٌا در اینجا از شرٌ گربه هایی كه خاكه زغال را محل مدفوع خود قرار می دادند در امان نمی ماند . این بود كه گاه برای دولابی خاكه زغال درب گذاشته به آن « دولابچه » می گفتند و گاه هم خاكه زغال را در گونی نگهمیداشتند .

شستن خاكه زغال را گرچه در شهر یزد ندیده ام امٌا در بسیاری از شهرها و روستاهای ایران و از آن جمله شهر تهران متداول بود . در تهران 1345 معمولا" خود زغالفروش به شستن خاكه زغال و گوله گردن آن مبادرت می كرد و تا آنجا كه نزد یك زغالفروش در خیابان نواب ، پایین تر از تقاطع خیابان آذربایجان دیده ام غالبا" به صورت عددی و به ندرت به صورت وزنی می فروخت .

شستن خاكه زغال و گوله كردن آن را دو – سه مرتبه در برخی از خانه های تهران 1344 و 1345 در خانه هایی در جنوب خیابان رودكی ( سلسبیل ) دیده ام . در آن زمان حوض های كوچك سیمانیی در غالب خانه ها وجود داشت كه مثلا" هردو هفته یك بار آب آن را ( و باز غالبا" توسط شاغلی بنام « آب حوضی » ) خالی می كردند . یك بار قبل از خالی كردن آب حوض به خاكه زغال شویی می پرداختند ؛ به این ترتیب كه هربار قشرنازكی از خاكه زغال را در سطح آب حوض پراكنده كرده شن و خاك آن پس از چند دقیقه ته نشین می شد ؛ آنگاه خاكه زغال ها ی شسته شده و خیس را از سطح آب جمع كرده به صورت گلوله هایی در می آوردند و خشك می كردند تا به موقع خود از آنان استفاده كنند .

 

عكس از روستای وانشان است .

 

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 8 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Alireza Ayatollahi ( Tehran.Iran ( علی رضا آیت اللهی ( ایران.تهران )

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :